کنار تو »
من کنارت بودم
آهسته آهسته سخن می گفتی
نرم نرمک دل من می سفتی
دل به ره می دادم و آید یادم
جام می را به دمی می جستی
من به یادت بودم
جام دل را به سحر می شستی
اندکی صبح سحر می گفتی
شاید این پیک به ره می بردی
دست در دست چو در می سفتی
بدی هایم »
یادت اینک، همراه
همنوایم باشد
من به تو بد کردم
شاید از فکر گلی
ناز تو رد کردم
نازک آن سینه صاف
آن ترنم هایت
یادم آید آری
من به تو بد کردم
دست دست دویدیم ولی
آخر قصه تو را رد کردم
خوب آن روز به ذهنم آید
پشت آن پشته کاه
دست در گردن و آویز گواه
من به تو بد کردم
شاید یک روز بیاید روزی
که تورا بینم و نالان، گریان
چشم در چشم تو دوزم گویم
من به تو بد کردم
شاید آنروز تو باشی و مرا
سخت بفشاردیم دل
من به تو بد کردم
کاش آنروز تو خونم ریزی
تا که از بار گناهان شویم
این تن و روح به باد بسپارم
خوب می دانم و آگاه به این نکته منم
من به تو بد کردم
رفتارها »
ای دل به هر اندیشه ای عذری است با کردارها
از هر کسی باید کشید، این است رسم یارها
از حاتم طایی و مرد قرن ها
تا آخرین و اولین، پویا و این دلدارها
رسم دو چشمت شیوه این لعن و این گفتارها
گفتی و دادی رآی خود، زنهار ازین دشنام ها
ما را به چوبی می زنی، ای وای ازین رفتارها
ما را به نیشی می گزی، هیهات ازین پندارها
از دیو و دد ملولم »
شب از ره رسید و خرامان دوید
ستاره به میدان دمی سرکشید
خروشان به میدان به سان خران
سرازپا نداسته آمد همان دد دوان
نشستند و خوردند و گفتند و برد
مرا جای و چای و آب و برد
دهانم ببستند و گقتند و گفت
ستاره به میدان نهان شد بخفت
دلم ریش شد، صدایم نحیف
به خود داده ام صد ندای خفیف
هم اینک سخن با خود از ره بگوی
همان راه و رسم و هنرور بگوی
راه نو »
مستی و باده پرستی اینست
زاهدا راه ترقی اینست
ابر و باران همه شد پی درپی
شرح این دایره، تنها اینست
آن کنار از رج این مادینه
سایه و روشن گولی اینست
آن به از سوی خیابان بروی
زان همه حمق و سفاهت کاینست
فریاد »
می خواستی فریاد بزنی، فریاد بزنی، فریاد بزنی! می خواستی بگویی، بگویی، بگویی! نگفتی و شدی، رفتی و فغانت ماندست. دوباره، دوباره و صدباره، تنها و تنها، یکه و بی کس. یاریت نیاید کسی. شکوهت به باد داده ای. من اما سبکبالم، آبی و نانی و نفسی. من اما آسوده خیالم، یاری و عشقی و نفسی. بدنبال چه می گردی، گذشته هایت را ورق می زنی. من اما آسوده خیال، به همان ها می نگرم، و برایم خوشایند است. عشقی و کسی و نفسی.
راه بی مقصد »
راه بی مقصد خود تا ابد پیمایی
راه را چون یابی
دل پر درد ترا، سینه ای، دریایی
ره نبردی به سحر، چون گل شیدایی
جام جم با دستان
شیوه بدمستان
در کنارت آرام
او بشد اینک رام
بی آب »
استخوان پوسیده
دست ها خشکیده
لب ها تشنه
صدای آسمان خشمگین
راه را بر تو می بندد
غرش آن سیه دل
دلت در سراب، آب می پوید
نگاه خشک خسته
آهی سرد و پیوسته
نگاه نازک آن ناجوانمرد
شرور و مانده و بیداد
داد است این
نگاهی تازه داده ست این
به دستانت راه بر بندی
به پایت راه را پویی
شکیبی نیست
آهی نیست
دردی هست
چون که یاری نیست
خواب »
سر به دستان آری
راه نو می یابی
چشم هایت کم سو
در سرابی پر درد،
عشق در راه دراز
لگدی خورد ز آن دیو شرور
چون دو پایش بشکست
ماند از راه و بمرد
دانش از سوی فلات
سوی کوهستان شد
آن شرور بدنام
پی او سخت دوید
مرد آگاه همین لحطه بمرد
ناجوانمرد شرور جای او را بگرفت
چشم هایت بستی
با خودت می گفتی
“چشم ها را باید شست …”
چشم هایت اما
دگر از دور حکایت نکنند
از غم بی سبزی
از غم خشکی قرن
مدتی است می دانی
غم این مانده راه
غم آن خسته و گاه
غم آن رود کم آب
“خواب در چشم تر[ت] می شکند”
در دلت غوغایی است
از هراس مردم
از هراس یاران
از کمان آرش
از حدیث کوروش
لیک این سوی صدایی است غریب
آن فریبنده رقیب
آن صدای کژدم
آن سیه نام شرور
باز هم می خواند
باز با قهقه ی پلید خود می آید
باز با آن همه بی عاری و کبر
از سر مزرعه بر می گردد
در گلستان و چمنزار کنار آن ره
پا به هر بوته سبزی آرد
هر گلی را بشکافد بر راه
سر هر بوته جدا می دارد
در همان لحظه ی ناب
آن سیه قلب شرور از شکوفایی گلها گوید
از صدای بلبل، پای آن مزرعه زرد علف
از آواز کبوترها
در میان جنگل انبوه تمشک
باز با اندوه و فسوس
سر به بالین داری
عمر »
عمری است که من به حال مستی ماندم
بی شور و شری جام به دستی ماندم
از ناز تو و نگاه آن سرو بلند
انگشت به دهن ز حال هستی ماندم
۱
-