ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


جمله پرمعنی »

آدمهای بزرگ دشمنان کوچک بسیار دارند.

تمشک »

تو تمشکی چیدی
از سر شاخه آن بوته باران خورده
آن درخت کوتاه
کاندکی سبز هنوزهم ماندست
و من لبخند زنان
همچو کودکی تاخورده آن سرو بلند
تو صدایم کردی
و من فریادزنان
چشم در چشم طبیعت بودم
در کناری به اندازه یک شاخه گل نازک و طرد
به همآغوشی شب با سایه خرد تنم اندیشم
آن طرف دخترک پیغام رسان
رقص رقصان به هوا برمی خواست
دیدنش شعفی بود گران
یک قدم مانده به صبح
تا قلم بردارم
تا که آواز دهم
تا که زندانی من را آری
به خودش چون آری
با خودت می گویی
غم این خفته خرد
خواب از من بربود

پند »

دوش آن زاهد پاکیزه سرشت

پندیم بداد و نام نیکی بنهشت

دیده پنگان بنمود عابد آلوده بهشت

گفت آن کس که بدید چیزی ننوشت

ترفند زمانه »

به قانون مورفی میان دو کار
بد آید به میدان، شود کار زار
چو آن مار از پونه گریخت
بر او بذرپاشش بپاشید و ریخت
زدم سکه از رندی و چابکی
کنون مانده در گل دو پایم یکی
جهان را من آسوده پنداشتم
جهان هم کنون سخره گی داشتم
بدست آمد آن ناوک دل نواز
به دل دارم اکنون غمی جان گداز
بدوشم یکی پند می داد آن دادگر
نبگرفته ام، زان شدم خویش آن جادگر
ز آنی که خندی بر دیگران
شوی بس خجل چون که یابی همان
بتاریخ ایمان، به کد یمان
زنم نقش نو بر رود و نهر روان

جایی دیگر »

من گناهم اینست

عاشق انسانم،

دل من سخت تپید

چون شنیدم به سحر

نوگلی را بدریدند، دریغ

من سر از پا نشناسم وقتی

دو کبوتر به هم آمیخته اند

آن طرف، لانه گنجشک ظریف

نیست آماج نگاه هرزه!

نیست هیچ تیغ و خروشی شرزه!

وقت آواز، کبوتر با باز

هستند یکی، چونانست پرواز

شاید آنگاه اگر چشم آری

دل هر نوگل نوخاسته را دست آری

من گناهی دارم

غم من آزادیست

کنار تو »

من کنارت بودم

آهسته آهسته سخن می گفتی

نرم نرمک دل من می سفتی

دل به ره می دادم و آید یادم

جام می را به دمی می جستی

من به یادت بودم

جام دل را به سحر می شستی

اندکی صبح سحر می گفتی

شاید این پیک به ره می بردی

دست در دست چو در می سفتی

بدی هایم »

یادت اینک، همراه

همنوایم باشد

من به تو بد کردم

شاید از فکر گلی

ناز تو رد کردم

نازک آن سینه صاف

آن ترنم هایت

یادم آید آری

من به تو بد کردم

دست دست دویدیم ولی

آخر قصه تو را رد کردم

خوب آن روز به ذهنم آید

پشت آن پشته کاه

دست در گردن و آویز گواه

من به تو بد کردم

شاید یک روز بیاید روزی

که تورا بینم و نالان، گریان

چشم در چشم تو دوزم گویم

من به تو بد کردم

شاید آنروز تو باشی و مرا

سخت بفشاردیم دل

من به تو بد کردم

کاش آنروز تو خونم ریزی

تا که از بار گناهان شویم

این تن و روح به باد بسپارم

خوب می دانم و آگاه به این نکته منم

من به تو بد کردم

رفتارها »

ای دل به هر اندیشه ای عذری است با کردارها

از هر کسی باید کشید، این است رسم یارها

از حاتم طایی و مرد قرن ها

تا آخرین و اولین، پویا و این دلدارها

رسم دو چشمت شیوه این لعن و این گفتارها

گفتی و دادی رآی خود، زنهار ازین دشنام ها

ما را به چوبی می زنی، ای وای ازین رفتارها

ما را به نیشی می گزی، هیهات ازین پندارها

از دیو و دد ملولم »

شب از ره رسید و خرامان دوید

ستاره به میدان دمی سرکشید

خروشان به میدان به سان خران

سرازپا نداسته آمد همان دد دوان

نشستند و خوردند و گفتند و برد

مرا جای و چای و آب و برد

دهانم ببستند و گقتند و گفت

ستاره به میدان نهان شد بخفت

دلم ریش شد، صدایم نحیف

به خود داده ام صد ندای خفیف

هم اینک سخن با خود از ره بگوی

همان راه و رسم و هنرور بگوی

راه نو »

مستی و باده پرستی اینست

زاهدا راه ترقی اینست

ابر و باران همه شد پی درپی

شرح این دایره، تنها اینست

آن کنار از رج این مادینه

سایه و روشن گولی اینست

آن به از سوی خیابان بروی

زان همه حمق و سفاهت کاینست

« مطالب قبلی