ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


بدی هایم »

یادت اینک، همراه

همنوایم باشد

من به تو بد کردم

شاید از فکر گلی

ناز تو رد کردم

نازک آن سینه صاف

آن ترنم هایت

یادم آید آری

من به تو بد کردم

دست دست دویدیم ولی

آخر قصه تو را رد کردم

خوب آن روز به ذهنم آید

پشت آن پشته کاه

دست در گردن و آویز گواه

من به تو بد کردم

شاید یک روز بیاید روزی

که تورا بینم و نالان، گریان

چشم در چشم تو دوزم گویم

من به تو بد کردم

شاید آنروز تو باشی و مرا

سخت بفشاردیم دل

من به تو بد کردم

کاش آنروز تو خونم ریزی

تا که از بار گناهان شویم

این تن و روح به باد بسپارم

خوب می دانم و آگاه به این نکته منم

من به تو بد کردم

خواب »

سر به دستان آری

راه نو می یابی

چشم هایت کم سو

در سرابی پر درد،

عشق در راه دراز

لگدی خورد ز آن دیو شرور

چون دو پایش بشکست

ماند از راه و بمرد

دانش از سوی فلات

سوی کوهستان شد

آن شرور بدنام

پی او سخت دوید

مرد آگاه همین لحطه بمرد

ناجوانمرد شرور جای او را بگرفت

چشم هایت بستی

با خودت می گفتی

“چشم ها را باید شست …”

چشم هایت اما

دگر از دور حکایت نکنند

از غم بی سبزی

از غم خشکی قرن

مدتی است می دانی

غم این مانده راه

غم آن خسته و گاه

غم آن رود کم آب

“خواب در چشم تر[ت] می شکند”

در دلت غوغایی است

از هراس مردم

از هراس یاران

از کمان آرش

از حدیث کوروش

لیک این سوی صدایی است غریب

آن فریبنده رقیب

آن صدای کژدم

آن سیه نام شرور

باز هم می خواند

باز با قهقه ی پلید خود می آید

باز با آن همه بی عاری و کبر

از سر مزرعه بر می گردد

در گلستان و چمنزار کنار آن ره

پا به هر بوته سبزی آرد

هر گلی را بشکافد بر راه

سر هر بوته جدا می دارد

در همان لحظه ی ناب

آن سیه قلب شرور از شکوفایی گلها گوید

از صدای بلبل، پای آن مزرعه زرد علف

از آواز کبوترها

در میان جنگل انبوه تمشک

باز با اندوه و فسوس

سر به بالین داری

تمام »

چه زود ناگه دوباره دیر می شود. هم اینک نگاشته ات را دیدم، هم اینک با خود به فکرم فرو برده ای دوباره، و حسرت یک لبخند دوباره ات بر جانم است. ما بودیم و ما، و حال ما هستیم و دگری! مرا بود عهدی و شکستنش، شکستم. همین بود که ناگه خود را به نابودی کشانیده ام. اینک اما چه دیراست که بر من ندایی داری و مرا با خود به هراس و آشوب و جنگ و ننگ به کارزار کشانی. می خواهمت که بدانی که همآره دوستت داشته ام و اینک همچون همیشه و بیش! اما دگر چه سود که دیرشدست آی!

می ناب »

من هم بی می ناب زیستن نتوانم. تمام و ناتمام، همیشه همراهی می کنندم تا خویش خویشم تمام کنم، همه ناتمام ها را. آتشی زبانه می کشد، می سوزاند، می خشکاند و می برد. تمام و تمامم! سوختن از کنار راستی، آتش کشیدن و زبانه کشیدن درستی. من هستم، همان بارها تیپازده، که اینک بارها می گدازد از آنچه لگدمال نموده. دریافتیم، گذاشتیم و رفتیم. حالا بگویمت که راهی نیست، مجالی نیست و این واپسین نگاه است. در این دم نهایی، این دیدار پایانیم همآره خاطره سان در می یابم. آغوشت نیست که بیارامم. دست و پایم مجال رفتن ندارند. هنوز تا سحر در کمین ستاره ها نشسته ام، فروغی اما نیست. بریده ام و رفته،ستاره هایی را که چیده بوده ام، اینک پس داده ام. خاطره هایشان مرا بس است، مرا بس بس است. شتابان راهم و راه می شتابد. گمراهم و گمراهی می خندد. به تمام رسیده ام و ناتمامم. فروغی از تو نیست اینکم. بدرود همیشگی ام بدرقه راهت باد، زندگیم همین است. تمام شد همه می های ناب، تمام شد همه توانایی زیستنمان، تمام!

شب و جنگل »

از دشت که گذشتیم، آنطرف تر، کنار نهر روان، جایی که سبزه زاران را افقی نادیدنی بود. باد آرام در میان گیسوان زربف دشت، مواج می گذشت. شاخه هایی بسیار، راه موریانگان را بسته بودند. قناریان خوش خوان، دهان بسته، آرام، هر از چندی آوازی می دادند و نگاهی عمیق از پس بود. دختر آسمان لبخند زنان پوستمان را نوازش می داد. صدای آرام رود، خروشانی شاخه های درخت بلندی که در میانه بود را همراهمی می نمود. بر فراز آن شاخه اما کبوتری تنها، با نگاهی نگران چیزی را می جست. کنجکاویمان ما را به آغوشش کشانید. دلمان را به دریا زدیم و رهسپارش گشتیم. بالاتر که می رفتیم، آن سرسبزی لطافتی دیگر داشت. حالا شبهی بود از آنهمه نغمه. به کبوتر که رسیدیم در گوشمان آرام زمزمه ای نمود. ناگه بیادآوردیم، ناگه فریاد برآوردیم، ناگه همه چیز را درهم آمیختیم. ما بودیم و حقیقتی همراه. حکایت اما همان داستان همیشگی بود. داستان تلخ جنگلی در آتش و شب و دود و ابهام. داستان پوچ زندگی، که در دستان خشک زمین اسیر قفسی شدست و راهی جز دویدن و دویدن او را نیست. حکایت، حکایتی دراز از همیشگی ما بود. همان تردید و دلهره و باز و باز. ما بودیم و همان ها. ما بودیم و دیگر هیچ و باز نغمه کنان می خواندیم و می گریستیم. از بد حادثه و از کمینگه عمر. از بودن و از تکرار. از تکرار و از شب. از شب و از دلهره همیشگی جنگل. و در آخر بازهم می گوییم هیچ. هیچ از این همه و هیچ از هیچ، بدرود!

عاشق شدن »

ضجه زنی، پای کوبی! عاشق می شوی، حاشا که حاصلی رسد ترا! به هر گیسوی زربف که رسیدی عاشق شدی، براق شدی، رفتی، ناله کردی، غوغا نمودی. کجاست بگو مرا؟ همانی که تمامت را در پایش ریختی، همانی که به ناگه آمد و دلت را به بند کشید، گرز گرانش بر قلبت کوبید و رفت. همانی که قسم قسم ترا دوست داشت. آغوشش آیا هنوز پابرجاست؟ شیون کنی، سربرطاق کوبی! تنها شدی، کجا یافتیش؟ همانی که زندگانیت را به آتش کشید، زخمت را مرهمی نیست! دیگر عاشق شدن، ناز کشیدن فایده ندارد! دل بندی و دل بریدی؟ دیگر هیچ ترا نرسد جز آهی و گزندی از عشق. دیگر چه می خواهی؟ به هرکه رسیدی دستت را نمودی، اکنون چه خواهی کرد؟ حالا که پیر و فرتوت به کنجی می نشینی و ساعت ها خیره شوی به خیره سری هایت. دیگر ترا هیچ مجال عاشقی نیست.

با من بمان »

در پس زمینه نوایی از دل تنگ و بی رنگی و سردی خواند. آه و درد و بی نوایی، شب تار و چشمانی خاموش مرا به اوج غصه ها برد. گر نوازش قطراتت صورتم را نوازش ننماید ای باران بی انتهایم! گر چشمانت را سوی دگری نمایی، ای روشنی بخش زندگانیم! گر تو هم همان راه دیگران رفته را باز روی! مرا همچون طوفانی پرگرد، که مستیش را از نوازش های صدای تو در می یابد، در بیابان بی انتهای دوری رها خواهی نمود. نمی ترسی که مرا باز هم زکف دهی؟! باز هم که بخوابی، باز هم که نپویی، باز هم که به ره نیایی! باز مرا خوانی؟ یادت نیست که بر دیوار همراهم هستی؟ یادت نیست آیا که هر صبح دمان تا شباهنگامان در کنارم و در برابرم هستی؟ تو می گریی! تو دلتنگم هستی! پس چرا نمی آیی؟ چرا سستی نمایی و کاهلی؟ یادت در دلم غوغا نموده است.

آه »

گذشت زمان، ناگهان به یادت می آورد که چه کرده ای. رفتی، گفتی، گرفتی، خوردی، بردی، خواندی، نمودی، کردی، زدی، گذاشتی، گذشتی، گزاردی، دیدی! حال چیست که نیمه شبان سراسیمه از خواب برخیزی! یاد ایام، یاد یاران، یاد پیغام، یاد همان سخت گرفتن ها و آسان گیری ها! زبانت چرخاندی و هزاران برگ سبز خوشبو را سوزاندی. اینک چیست که گمان سخت بری. با خود گویی آنرا چه کنم، اینرا چه کنم. آنرا که شکسته ام چگونه بپیوندم، اینرا که پیوندیده ام چگونه نشکنم. چه می شد اگر هزاران پیوند داشتیم و هیچ از شکست. اما تقدیر این گوید که پیوند این را شکست دیگری است. به یاد آری نگاهی را که شوکران زندگیش بود، اما تقدیر راه بر او نبست. اما حقیقت آن نیست که دیدی، آنست که اینک می بینی. برایت بهتر آنست که سر بر بیابان نهی و تا انتها تنها به دنبال سراب باشی. نفرت از توست که می اندیشی نکویی همان است که در عقل آید. ترا نیز شاید سرزنش نشاید که آنچه داری، همان است که بی دلخواه بر تو نموده اند! سوزش، نوشته های پیشینت مرا اینک به تکاپوی دلجوییت انداخت. برآنم داشت تا بگویمت که چه خطا راه برفته ام. اما راهی به پس شاید هرگز نباشد. اگر رنجانده امت که رنجانده ام، باز مرا ببخش.

باور کن »

باورم کن. هر عشقی می میرد، هر عشقی حتی عشق تو. باور کن بعد از تو، تو ای مهتاب مه تاب! تو ای بیتای بی تا! باور کن بعد از تو زندگی همانی است که بوده است. فقط یادت در ذهنم مانده، هر ازگاهی شتابان می آید و می رود. سرم را تکان می دهم. می خواهم تا دیگر در سرم یادت پایان گیرد. فراموشم کن، فراموشت می کنم. با من بیگانه تر شو، تا از تو بیگانه شوم. باور کن، بعد از تو، تو ای ماه شبهایم! تو ای خورشید روزهایم! باور کن بعد ااز تو خورشیدی دیگر جایت را خواهد گرفت و ماهی. باورم کن که نمی خواهم ترا.

دل تو »

آب شدم، رفتم. در بزمت بنشستم، یادت هست؟ دل به من دادی، یادم هست. هنوز چشمانم منتظر به در ایستاده. هنوز فراموشت نکرده ام، بغضی گلویم را می فشرد. گلی که خودم پرپرش کردم. از خود بیزارم کردی! چه شد آنهمه پیمان که از لبان خندانم بشنیدی و هرگز خبری نشد از آن. دوباره چگونه بخوانمت که من. همان تردیدها امانم را بریده بود. دیگر نمی خواهمت، کاش می شد مرا ببخشی. ره به خطا رفتم. دیگر هیچ!

تنهایی چه که بر سر آدم ها نمی آورد. از خود چه دور شده ام. کاش خدایی درین نزدیکی مانده بود. خدای واقعی.

« مطالب قبلی