ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


بدی هایم »

یادت اینک، همراه

همنوایم باشد

من به تو بد کردم

شاید از فکر گلی

ناز تو رد کردم

نازک آن سینه صاف

آن ترنم هایت

یادم آید آری

من به تو بد کردم

دست دست دویدیم ولی

آخر قصه تو را رد کردم

خوب آن روز به ذهنم آید

پشت آن پشته کاه

دست در گردن و آویز گواه

من به تو بد کردم

شاید یک روز بیاید روزی

که تورا بینم و نالان، گریان

چشم در چشم تو دوزم گویم

من به تو بد کردم

شاید آنروز تو باشی و مرا

سخت بفشاردیم دل

من به تو بد کردم

کاش آنروز تو خونم ریزی

تا که از بار گناهان شویم

این تن و روح به باد بسپارم

خوب می دانم و آگاه به این نکته منم

من به تو بد کردم

تمام »

چه زود ناگه دوباره دیر می شود. هم اینک نگاشته ات را دیدم، هم اینک با خود به فکرم فرو برده ای دوباره، و حسرت یک لبخند دوباره ات بر جانم است. ما بودیم و ما، و حال ما هستیم و دگری! مرا بود عهدی و شکستنش، شکستم. همین بود که ناگه خود را به نابودی کشانیده ام. اینک اما چه دیراست که بر من ندایی داری و مرا با خود به هراس و آشوب و جنگ و ننگ به کارزار کشانی. می خواهمت که بدانی که همآره دوستت داشته ام و اینک همچون همیشه و بیش! اما دگر چه سود که دیرشدست آی!

تو »

عشق را می شد از نگاهت خواند، اما هیچ نگفتی. گذشته هایت را به آینده پیوند می دادی و همیشه در تردید بودی. جاودانه می اندیشیدی و با خود از هراس های نهانی می گفتی. دستانت لرزان و آرام بود، اما قرار نداشت. پاهایت نای رفتن نداشت، اما سودای دویدن داشتی. با خودت بارها از رهایی و پرواز گفته بودی، اما بالی ترا نبود. آن آخرین دیدار یادم هست که با دستی پر آمده بودی و سرودی داشتی. با خودت زمزمه ها داشتی. در همان یکدم، در همان آن بشکست هرآنچه می خواستی. نگرانی از نگاهت و لحنت مشهود بود. من از آغاز می خواستم بگویمت آری، اما چه کنم که با خود به این نیاندیشیده بودم. رفتی و مرا در دوراهی و تردید مختار انتخاب نمودی. در دل شوری سودای دودلی، بروم یا نروم دارم.

می ناب »

من هم بی می ناب زیستن نتوانم. تمام و ناتمام، همیشه همراهی می کنندم تا خویش خویشم تمام کنم، همه ناتمام ها را. آتشی زبانه می کشد، می سوزاند، می خشکاند و می برد. تمام و تمامم! سوختن از کنار راستی، آتش کشیدن و زبانه کشیدن درستی. من هستم، همان بارها تیپازده، که اینک بارها می گدازد از آنچه لگدمال نموده. دریافتیم، گذاشتیم و رفتیم. حالا بگویمت که راهی نیست، مجالی نیست و این واپسین نگاه است. در این دم نهایی، این دیدار پایانیم همآره خاطره سان در می یابم. آغوشت نیست که بیارامم. دست و پایم مجال رفتن ندارند. هنوز تا سحر در کمین ستاره ها نشسته ام، فروغی اما نیست. بریده ام و رفته،ستاره هایی را که چیده بوده ام، اینک پس داده ام. خاطره هایشان مرا بس است، مرا بس بس است. شتابان راهم و راه می شتابد. گمراهم و گمراهی می خندد. به تمام رسیده ام و ناتمامم. فروغی از تو نیست اینکم. بدرود همیشگی ام بدرقه راهت باد، زندگیم همین است. تمام شد همه می های ناب، تمام شد همه توانایی زیستنمان، تمام!

تمام »

راهی شوی، دغدغه هایت در کنار. نگهی به پس و پیش کنی، دگربار و دگربار. آتشی در میان است و تردیدی همآره. چه راه بر خود بندی، چه بسیار پیش روی. اندکی دگر نومیدانه گوشه چشمی بر آب و آتش داری، غمگنانه با خود سخن گویی. بر می آشوبی و هرآنچه ایستانده ای برفکنی. پیاله اش برگیری و پیاله ای دگرش گذاری. نوشته بودی زمان می گذرد، خواندم چه بسیار است که زندگانی چون بادی بهاری. نگاشتی زمانه آبستن حوادث است، خواندم زندگی در گذر تغییر. باری دگر نگاهی است و نگران. راه از راه که نشناسیم، پیاله هر کس که پر کنیم، نگه جز پیش پا را چون بیش ننمایم! همین شود که می گذرد، حالا تو هستی و همین! برپاخواهی خواست، بی اختیار ره می سپاری! همه را و همه را. دست و پای تکان دهی، عشوه گری زمانه اسیرت نموده! فریب درنگ خویش خوری. راهت جداست و این آخر. سلام و والسلام.

گیسوی پریشان »

آرام آرام دور شدیم! آرام آرام سرمان را بر زمین گزاردیم! آرام آرام رفتیم و رفتیم! آرام آرام از برم شدی! دیگر مجالی نیست، همین نیمه شب برایم عمری صلابت آورد. همین یک آن که دیدمت، شادی هایم چه پاک به پایت رفت. با خود که گویم دیگر چه مجالی است که به دنبالت باشم. دیگر دست دستم نگذاشته بودی، لبانت بی رمق، نگاهت بی انتها! مرا واگذاشتی. رفتی، خرسند بودی که باشی. پاسخ همان است، و رویم به دلم است، که به گیسوی پریشان تو که رسد، جنب جنبان، می خواهدمت. همین یک لحظه آخرین لحظه ام است.

پاک »

همین سه روز برایم کافیست! همین سه روز بی تابی و در انتظارت بودن کافیست. رفتی و نگاهی هم به پشت سر ننمودی. آرام آرام، غمگینانه رفتی. حالا ساعت هاست که انتظارت را دارم. برایت می خوانم، برایت می نویسم و آرام در برابرم در کنارم و در یادم هستی. چه نوروز غم آلودی است این چند روزه. دلم را به تو سپردم، مگر عشق چه بود. چه شبها و روزگارانی که صدایت ننمودم، چه امیدوارانه به لب هایت چشم می دوختم. از چشمانت چنین می خوانم که تنهایم خواهی نهاد. تو ای پری کجایی، که رخ نمی نمایی!

ترک من »

دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من! نگاهت در امتداد شب که همآره مرا می خواند! سکوتت که با دلهره از نافرجامی همراه گشته! و ندایی که از تنهاییت با من می گوید! ترا نداشتم چه می کردم، ای بهارانم؟ چونان ابر بهاری می گریی از آنچه برتو می گذرد. چنان نفس در سینه می خوری که یارای سخن گفتنم نیست. بغضی در گلو داری که مرا نشان سالها تنهایی دهد. آهسته آهسته و نفس نفس زنان، بریده بریده و ناخوانا!، گویی همین یک دم آخر است. آهسته چشمانت را ببند، مرا می بینی. آهسته لبانت را بالا بیاور، لبهایم را احساس خواهی نمود بی درنگ. دستانم که همیشه بر دستانت بود، دستانت را نوازش می نمایم. سرم را بر سینه مرمرینت می گذارم، احساس نمی کنی؟ آهسته دستانم را بر شانه هایت کشم. آهسته با دستانم موهایت را شانه کشم. چشمانت را ببوسم، ابروانت را حس می کنم، احساس زیباییست. هزاران بوسه نثار آن زیباگونه هایت نمایم. روا نیست لبانت را نبوسم. آه آن دو سیاهه بی انتها مرا به اوج کشاند، به پروازم دارد. آن انگبین را بیاشامم، هر روز، صبحدمان که برپا خواهم خواست. همیشه دوستت دارم.

دل تو »

سخنی با من گفتی و تو را به آسمان بردم. یادی از من نمودی و یادت در دلم. عاشقانه سخن گویی، آرامشم خوانی و مرا. لبهایت را بر لبانم گذاری و اندکی تعلل داری، مرا با خود همراه کنی. آرام که دستانم را به سوی شانه هایت کشیدم، سرم را که در میان موهایت فرو برده بودم و یاد نگاهت که در نگاهم بود. نفس از تو بر نمی داشتم، خواسته بودمت. سرت را با نگاهی نگران چرخاندی و آرام از من طلب می نمودی. در میان آسمان و زمین که بودیم، مکثی نمودی و دستم بگرفتی، بوسیدی و در آغوشم کشاندی. چه سخت بر تو می گذرد و مرا. یادت همآره اینجاست و صدایت در گوشم.

ماه پیشانی »

گفتمش هلا ای عزیز، گفتمش ای جان جانان، گفتمش ای پاک ترین، گفتمش ای مه روی! گفت، جانم! گفتم لبانت کجایند تا ببوسم، گفتم دستانت کجاست که ببوسم، گفتم آن چهره ات هویدا نیست تا بینم و به آسمان روم. گفتم موهایت را چون ببویم، به افلاک سفر کنم. گفتم فدای آن قامت رعنایت شوم، گفتم ندیدنت سراب دیدار می آفریند، نکند که ره به جایی نبریم. گفتم عطشم هرآن بیش گردد، نکند دریایی شور نصیبم شود نه آن گوارای شهدت. گفتم هراسناکم ترا در خواب بینم، رویاهایم بوی ترا تا ابد گیرد. گفتم چنان شود بی تو چه کنم. گفتم نکند که آن پسته شیرین را هرگز در آغوش لب هایم نکشم. گفتم اندوهگینم که در برم نیایی، نکند ترا هیچ نیابی. گفتم دلخوشم که یافته امت سرانجام، نکند به سرآید دلخوشیم. گفتم چنان نامهربانی از تو بینم که با خود گویم سبب محنتم از آن است. گفت جان جانم! لبانم را که خواهی، دلم ترا دربند است. دستانم که گیری، چهره ام هویدا گردد تا به آسمان بنگری. موهایم را نوازش کنی، نگه به آسمان فکنم، یاد یاران و ایام دلم را به آشوب کشد. راهم که باشی سرابی نیست، سیرابت کنم، آنچنان که در خواب رویایت تر شود. لب هایم ترا که یابد از برت هیچگاه در نشود. دلخوشیت را سالها گرامی دربر خواهم کشانید. سوزانمت از آن رو که یادم در دلت روزانه و هر آن غوغا فکند. لبخندی زدم و آرام چشمانم را باز نمودم، شب از نیمه گذشته بود. گفتمش دلم همآره ترا پر کشد که دلخوشم از داشتنت. تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد.

« مطالب قبلی