ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


در گوشه ای دور »

در آنسوی دیوار، بالاتر از جایی که قلب روشنایی تاریک ترین روزهایم می تپد، صدایی همیشه نجوا می کند. آمد و شدی بغایت عاشقانه با مغازلاتی شاعرانه. یا شاید دردی و اندوهی که هرشب آن یار بی یار حس می کند. کسی نمی داند و من با کنایه از آنها سخن می گویم، باشد که لحظه ای لبخندی بر لبانمان بنشیند. و همچنان صدا می آید.

گردباد »

سرانجام برخاست، با نگرانی و نگاهی سرد. آنگاه سر برآورد، با مهربانترین همراه شد. خود را بزرگ میداشت، با نگاهی غبارآلود درهم پیچید. و تمام خاطرات مرا با خود برد. آنگاه با تلخی به یاد دوستی افتادم که خانه ویران آن سیاه قامت سیاه جامه سیاه چهره را ویران خواست. که در چشم بهم زدنی، تک درخت گل ساز همساز او را ببرده بود. خانه ات ویران باد.

روزگار غریب »

روزگار غریبی است. احساس نا امنی، ترس، دلهره و اضطراب همیشگی شیرین است. روزگار غریبی است. مردم در صف مرگ، با لبخند جای دیگران را می گیرند و برای به مسلخ کشیده شدن لحظه ها را می شمارند. روزگار غریبی است. نادانان با چهره های عبوس درستکارانه، آدمیان را به سلابه کشانیده اند. روزگار غریبی ایت. آنسوتر گروهی مردم تنها به گمان اعتقاد، باور دیگران را به سخره گرفته اند. روزگار غریبی است. کژدم کژراه ددمنش به یاری اندک کژاندیشان کژفهم، خونابه با نان بکام گیرد. روزگار غریبی است. اندک دانایان، دانایی خویش به گور برند و آنجا بر مردگان عرضه نمایند. روزگار غریبی است.

سیاهی شب »

در گذر از سیاهی شب، به دوراهی سکوت که می رسی با خود می گویی بروم یا برگردم! ناگزیر یکی را بر می گزینی. شاید این راه به مقصد باشد. اندکی که پیشتر رفتی احساس تنهایی تمام وجودت را دربرگرفته است. با خود می اندیشی اندکی سریعتر که گام بردارم، سرانجام به جایی خواهم رسید. اندکی دیگر در راه با شبحی همگام می گردی و با خود می گویی این سرانجام، ناگوارتر از آنچه می پنداشتم نخواهد بود. تردید امانت بریده، لحظه ای آسوده خاطر نیستی. و اینک شبحی دیگر! و باز گامی فراتر می نهی. راهی به پس نداری. به پیش که می روی تنها اشباح بیشتری می بینی. با خود عهد می کنی که راه را تا به آخر بپیمایی. سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفته است و تو تنهایی. تنهای تنها! با خود می گویی سرانجامی بدتر از آنچه می پنداشتم نخواهد بود. تردید، آن همراه همیشگی، با سکوتی مرگبار هم پیاله شده است. پیش می روی و با خود می گویی، این عاقبت تلخ تر از  آنچه می پنداشتم نخواهد بود و گامی دیگر! و سکوت و تاریکی مرگبارتر!

آسمان آبی »

باز هم آسمان آبی بود. گویا امسال آسمان قهرش گرفته است. و یا شاید می خواهد روی خوشش را به ما نشان دهد. زمین اما چندان دل خوشی ازو ندارد. آو همیشه لگدمال پای آسمان است. و گاهی که سر برمی آورد آسمان خشمی نموده و سعی در فرونشاندنش می کند. اما هر آن که زمین با خروشی و خشمی بر می آشوبد، آسمان نگاه سردی به او می کند و آنگاه تکه ابری و شاید شبی از مهتاب-روشن، فراهم می آورد. و خود می خرامد و آرام آرام در گوش زمین آشفته می گوید چنین آشفته مباش که دست تقدیر چنین روزگاری را برایت رقم زده است. و آنگاه بر می خیزد. برق چشمانش گواه پیروزیست و من می دانم.

گاهی به آسمان بنگر »

در دوردستها کسی است که به تو می اندیشد و تو در دوردستها کسی را می جوئی. اینک به اطراف که بنگری کسی نیست. هرچه هست در گذشته و آینده است. هر چه هست تنها خیالی بیش نیست. و تو نمی خواهی. با خود که بنگری دوستی هرگز تو را نخواهد خواست. و تو نمی دانی. چه آسان می گریزی و گریزی نیست. بمان تا بدانی که آسان گرفتن آسان نیست.  اینک گاهی، فقط پاره ای اوقات به خویش بنگر.