ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


گاهی همیشه »

هنوز چند ماهی نگذشته است و این را به فال نیک گرفتن تنها سردواندن خود است. با نهایت آرامش دیده را بسته بود. صدایی از کنار باز همراه بود، با صدای عشق شاید. باز هم در را گشود، تنها امید همان بودن بود. همان بودنی که شاید نمی دانست. با آگاهی بازهم بالاتر رفت. و تنها راه نجات را در پرسه زدن در رویاهای هیچگاه تمام شدنی دانست. ما هم می رویم، بی هیچ توشه ای و با خود می گوییم زندگی تکرار مکرر یک دایره زنگ زده رنگ و رو رفته است. حنایی که دیگر رنگی نداشت. با خود گفتن و نگاشتن تنها همدم بی کفایتی است که با کفایت تر از همسایگان خرد و بی بار است. و شاید همین اخرین کفته ام باشد. شاید فردا دیگر نباشم و می دانم که هیچ مرا در انتظار نخواهد بود. در اینجا نه چیزی هست و نه آنجایی. زنده بودن و تنها مشغول کردن خود. با صدایی اندوهناک می گویم همه خوب ها برای تو ای روزگار و تنها حسرت را برایم باقی بگذار. این را خوب می دانی. خوب می دانی که چگونه آن نداشته هایم را مدام بر سرم کوبی و چه هنگام خسته تر و ملول ترم سازی. و من نخواهم گریست، حتی بر مرگ خود، بر زاری خود و بر نداریم. چه بسیار پیکارها که تو بازگذاردی و مغلوب وارانه تنها ندایی به من دادی. و من گمانم برد بود که تو مرا خوار داشتی. چه بسیار خوش خیال بودم که تو را تنها گاهی مغلوب می دیدم ای عروس شوم بد خواه. از من برو، بگذار ذره ای آرام گیرم که با تو تنها خود را هیچ می دانم. هیچ هیچ.

آنگاه »

در پناه اندیشه، با اقیانوس بیکرانی از نگاه نو، اتهامی که داری تنها بودن و گریزانی است. چند متر که بالاتر بروی کسی هست که به سخنان تو گوش می دهد و تو نمی دانی. اهرم را بفشاری، هوایی تازه به ریه فرستاده ای و نسیمی خنک. آن دور دست ها گرمای وجود سوزان است و تحمل ناپذیر. سوسویی از دورتر و ذره بینی از ذرات کوچک. قطراتی از جنس روشنایی که بر شفاف ترین گوشه زندگی کده نشسته و تو را صدایی آرام، فرا می خواند. با خود می گویی بیکران دور دست هم دست یافتنی است. در کنار آن همه عشق که گذاشته ای، ورای عرفان مطلق، تنها به گفتگویی دلخوشی که با ترانه دانایی هم سرود است. و در گوشه ای دور تر کورسویی از مهتاب در فضایی آرام. و دیگر هیچ.