ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


کاتکا »

چهره ای که اگر بپوشانیش، در حجابش اگر کنی، هیچ ننگری. لبخندی که اگر در شرایطش بگذاری، زهرخندی بیش نیابی. دندانی که ار در جاش نهی، همه را درد. جامعه ای سرخ فام که سیاهش کنی هیچ تلالویی نخواهد داشت. روحی که اگر دربند آریش، اگر خوارش شماری مدام، ار پست داریش، شرافت را زکف خواهد داد. دیگر چه داری؟

خوب بخاطر آری که روزی، در حیاط خلوت، در میان یاران، دمادم تلخ همی خندیدید و آن دیگری بگذشت. ترا خواست، و نیز اجابت به قصد قربت تو مر ورا. گاهی بازگشتی و دیگران به باد سخره آوردندت، و تو هم آواز ایشان. زمانی گذشت، که با خود زمزمه نمودی مر مرا خوار و دغل خواهد نمود. با خود همآره می نمودی که این نیست، سهم من از آن گنبد نیلگون. دیگر چه کردی؟

اینک به چه خواهی اندیشید؟ اینک چه گمانی خواهی برد؟ با خود چه می گویی؟ از که یاری خواهی؟ به کدامین ره خواهی رفت؟ ار سرابی بیش نباشد؟ ار خواری از پس آرد و خفت؟ ار بمانی، ار گریزت پوزخندی گران شود؟ تو چه خواهی کرد؟

با خود می گفتم، من به زهرخندی، سوزش چنین پیچش تلخی را به هیچ خواهم داشت.

کاتکا »

با خود می اندیشی، این چگونه نامی است اینک. زمانی در سرمای سوزان، انگشتان نازکت را بر آن سیب سبز یخ زده می کشیدی. زمانی هم آن با لذت دنیا را می نگریستی. اینان همه آنجا بودند، هراسان از سوز سرما! و بازهم نیرنگی در برابر. فردا روز به دنبال تکه نانی و اندکی لبخند. به پاهای آن دیگری که بنگری، سست و لرزان! همانی که نمی دانی! آنها هم همین گونه اند. باز از خود خواهی پرسید که چه. پاسخی اما! دریغا که اندوهناک ترین گاه بودن همین لحظه نامیمون شکننده و تلخ است، تو نمی دانی. سرت را بلند نمودی و در روبرو چهره ای بشاش خواهی یافت، هر آن. با لبخند زهرآگین باز پرسی آیا؟ نیز اندکی فکر کنی چرا؟ اما پاسخی هرگز! چه بی شمار لحظاتی که بی درنگ نواندیشه ای را به هیچ نمود. با نگاهی سرد به خود خواهی نگریست که این چیست. اندکی بعدتر تنها همان سرخوشانه خندیدن است و پیوستن.

و باز هم خواهی پرسید که چه!

بودن و نبودن »

آنجا باید باشی، اینجا نباید! آنجا می خواهند نیاندیشی، اینجا می خواهندت. آنجا سرود را نباید زمزمه کنی، اینجا چاره ای جز زمزمه نمودن نیست. آنجا دل نباید بسپاری، اینجا دل سپردن هنر است. آنجا باید نباشی، اینجا باید باشی.

آنجا گرمای روز سوزاندد، اینجا سردی شبها. باشی یا نباشی، ترا چه سود؟

آن سوی روشنایی »

هوا سرد است. سرما تا اعماق وجودت فرو می رود. دردی در می کشد و خموش از تو دادی طلب نماید. دستانت را که بهم سایی همچون ساییش دو قطعه یخ، تنها صدای شکستن قطرات اشک مهتاب را خواهی شنید. با خودت می گویی هوا بسی سرد است، نه! بس ناجوانمردانه. بی اختیار زمزمه می کنی، نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت، نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک! به یاد می آوری اما نخستین باری را که زمستان زمزمه ای در دلت روان از پی مه پیکری بی بدیل نموده بود. آنروز اما او بود و مه. که امروزت با دگر روزان از پس، زمین است و آسمان. باز هم براه می افتی. از دور کورسویی امیدوارانه تو را بخود می خواند. تندیس های زیبای انسان در ره بسیارند و آن دو مه پیکر امروز. با خود می گویی راه همان راه هر بامداد و شامگاه است. با خود می گویی ما و ما و ما و هزاران ما. با خود می اندیشی باز هم ما همان مای بی دلیل. با خود می گویی پس چیست. در راه روشنایی بسیار بینی، اما دریغا! از نخستین میعادگاه که گذشتی، باز هم همان ره که به ترکستان است. فردا چه خواهد شد؟

راه »

می خواهی مرا ببینی؟ درونت را بنگر. من همانجا هستم. دیگر به دنبال من همه جا را زیر و رو نکن. دیگر به دنبال من به هرکسی و هر چیزی کرنش مکن. به دنبال مگر اگر می آیی، مرا اگر می خواهی، دست از هرچه پایت بندد بشوی. از خود گذر کن تا به من برسی. از آموخته هایت اینک دست شوی. مرا در اندیشه ات خواهی یافت. به هر ریسمانی دست نیاز. به هر دشنامی تن مده.

می خواهی با من سخن گویی؟ با خود بگوی. من می شنوم، بهتر از هرانچه در گوش مشتی سنگ نجوا کنی. به از هرآنچه دیگران به من خواهند رسانید. سخن که بخواهی بگویی، هرآنچه تاکنون بشنیده ای را فراموش کن. از هرآنچه بر مغزت دیوار کشد پرهیز کن. از شنیده هایت اینک دست شوی. سخنانت را در ذهنت مرور کن. من می شنوم. به هر بیدادی تن مده.

می خواهی عاشقم باشی؟ عشق را بدان. عشق را باور کن. عشق را در خود ببین. چه بسیارند هوس هایی، چه بسیارند دغل پیشینه گانی که جامه ای از عشق دربرشان نموده اند. چه بسیارند ناپاکی هایی که قبای زربف شان از عشق پوشانیده اند. چه بسیارند نادرستی هایی که دیبایی از عشق دربرشان ساخته اند. چه بسیارند ناراستی هایی که لباس راستی عشق بر تنشان کرده اند. چه بسیارند آلودگی هایی که برتنشان ردای عشق پوشانیده اند. عشقت را بفهم. من می دانم. به هر بیگانگی ای تن مده.

اولین گناه بودن »

ای فلانی،

با من از عشق هرگز مگوی! با من از راز جاودانگی آن حس انسانی پاکت سخن مران!

من از فراسوی مرزهای انسانیت می آیم، با من هیچ چیز به اندازه عشق غریبه نیست. من از جایی آمده ام که عشق گناهی نابخشودنی است. من از سرزمین رویاهای ابلهانه آمده ام. من از سرزمینی آمده ام که باد اگر دران به عشق کوه بوزد، او را به صلابه می کشانند. من از همهمه ای می آیم که خود همه در آن سرگشته اند. من از جایی از زمینی برخاسته ام که بلند شدن گناه است. زمینی که عاشق بودن در آن جرمی بزرگ است. زیبایی سرزمینم را که بخواهم برایت بخوانم، بغض گلویم را می فشارد. سرزمین من آنجاست که مرگ در آن حق است و عشق ناحق. اگر بخواهی گواراترین لحظات عمرت را بگذرانی مجرمی. من از آنجایم که منفورترین ها را لباس عشق پیچانده و در کرنا کنند. من از آن لحظه هایی می آیم که بودن جرم است. من از آن مکانم که گروهی خرد را خوار دانند، اندیشه را هم سنگ دیوانگی دانند و تو را به جرم اندیشیدن به مسلخ کشند. من از آنجایم که پاسخ سئوال سرب مذاب و دریدن پوست است. من از جایی سخن می گویم که نادرستی را جامه ی درستی پوشانند و ناپاکی را برترین پاکی دانند. من از جایی آمده ام که بزرگش، از نفرت و هوس سرشار بود. از همانجا که همگان به بیراهه روند و بیراهه روی بس نکوست. همانجا که زیباترین رنگ، سیاه است. همانجا که سیاه نماد عشق است. همانجا که بگریی، همانجا که بر سر زنی، همانجا که اندوهگین باشی برترینی. من از سرزمینی آمده ام که عشق را حتی اگر در دل نهان کنی گناهی بزرگ مرتکب شده ای. بازهم می خواهی بدانی که چرا واژگان زیبایت برایم دلهره آور است؟ می خواهی بدانی که چرا مرا در برابر پاک ترین احساست می بینی؟ بازهم می خواهی بدانی که چرا همیشه اندوهگینم؟

خوب به چهره ام بنگر!

من »

آن چنان قاروره ام بر سنگ زد

آن چنان ما را درین، یک سنگ زد

کز سخن گویی زمانی خسته ام

من لبانم با زهرخند بر هم نهم

من نگاهم را به سوی آسمان، سوی آن جای بی نام و نشان

در پی آن نهر و آن آب روان

وز پی عشق و شرابی بی کران

در ره آن مرده، اینک لا مکان

دوخته ام من، دوخته ام

یگانه دیدار »

با همان یک نگاه! با همان یک لحظه! با همان یک چشم بهم ساییدن! با همان یک کلام! با همان یک گام!

با همان ها شروع می شد. با همانهایی که هیچ گاه پایانی نداشتند. لحظه ای آرام و قرار نداشتیم. لحظه ای چشمانمان بی دلهره برهم نمی نهادیم. لحظه دگر اما، ما خرسندانه شوخ چشم بودیم و آن یار، بی یار و در پی روان. غم می خورد شاید، اما ما نداسته بودیم. او در پس هر مقصدی روان بود و ما در کنار، یا من. تنها بود و کسی را و کسانی را شاید، هر لحظه در ذره بین سیه فام خود بهمراه داشت. گوشه چشمی حتی بر دیوانگان داشت. او بود و من، رهنما، آن پیام رسان ملکوت، گاهی نکویان. ما بودیم و زهرخندی بی گمان.

و اینک ما همانیم که او. عاشق همه زهر خندد از عشقت، گر عشق اینست از این بتر خندد!  ما نیز و ما نیز. زهر خندد بخت بد بر زورق آن خاکسار، کآتشین قاروره اش بر بادبان افشانده اند.

شب »

شب از دشت پنجره ها زوزه کشان در گذر است

تو گمانی بردی، سایه ای می آید

رهگذر با موی سپید؟ نه، خدایا پس چیست؟

با دستان تهی، با لبی بی روزن

سایه ای می بینی

سایه ای دلهره زا، سایه ای وحشتناک

سایه از جنس تگرگ، بر لبانش همه مرگ

با زبانی نامفهوم

نرم و آهسته تورا می خواند

بوسه ای از لب بی رنگ و شکرچین تو را می خواهد

و تو نگاهی به پس و پیش کنی

دست جنبان، رند و آرام لبت پیش آری

با خودت می گویی،

عاقبت سخت تر از آنچه می اندیشی نیست.

نگاهی دیگر »

همان شب، در میان همهمه سکوت، در خلوتی بی آرامش اما ساکن، به همان اندیشه کردی. باز با خود گفتی پس چیست که تو را آرام ننمود. با نگاهی نگران به اطراف، به دنبال آرامشی غریب هستی. اما فراموشت شده است که اینجا تو تنهای تنها هستی، گویا. بازهم آرامش را به دیبا مانند دانی و این تنها نگاهی آرام و سرد و نا امیدانه است. دلهره ای بس نگران کننده اما همراه. سرت را تکان ندهی اما چه کنی؟