ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


با چشمان کاملا بسته »

فقط جرعه ای می مرا ده! فقط جرعه ای! برای دیدن همه چیز! برای شنیدن همه چیز! برای احساس کردن! برای فهمیدن! برای به مطلق رسیدن! برای به آخر رسیدن. سرت را که به دیوار تکیه دهی! چشمانت را چون ببندی! فقط جرعه ای می کافیست تا به آخرش رسی! دستانت را که بالا بری! آن حس مطلق! آن آشنایی دور! آن همه احساس! ندایی از جنس تیز سیم های پاره بر تکه چوبی کهنه، ترا به ابدیت می برد. ترا به آخر می برد. ترا به حس مطلق یگانگی می کشاند. جرعه ای می ده مرا. تا همه چیز را فراموش کنم. تا به انتهای این کرانه بی کران رسم. دستم را بگیر و با من بیا. من هستم. همان من سرگردان. یگانه راز زیبایی، یگانه راز خرسندی، یگانه راز خوشحالی و لذت را من یافته ام.

باور کن »

باورم کن. هر عشقی می میرد، هر عشقی حتی عشق تو. باور کن بعد از تو، تو ای مهتاب مه تاب! تو ای بیتای بی تا! باور کن بعد از تو زندگی همانی است که بوده است. فقط یادت در ذهنم مانده، هر ازگاهی شتابان می آید و می رود. سرم را تکان می دهم. می خواهم تا دیگر در سرم یادت پایان گیرد. فراموشم کن، فراموشت می کنم. با من بیگانه تر شو، تا از تو بیگانه شوم. باور کن، بعد از تو، تو ای ماه شبهایم! تو ای خورشید روزهایم! باور کن بعد ااز تو خورشیدی دیگر جایت را خواهد گرفت و ماهی. باورم کن که نمی خواهم ترا.

به سلامت »

سلامت پاسخش همان بخشش است. بازهم در راهی، امروزت به هیچ، دیروز و دگر روزگارانت چه شد. همان سه هفته، همان سه شب، همان سه ساعت. روزگار می خواهد بگوید تو هم می توانی. با امید اطرافت را که بنگری، راه بسی فراخ است. این هم چون سایر خطایگان، پرداختی بود در راه دل. بخششی هرچند اینک پرتردید اما بی عیب. اینست که باید استوار باشی و آنرا به دست آریدی. به گمانم همه چیز اینک پایان یافته. ما تمام، من آغاز، تو آغاز، او آغاز. سالی دگر، نگاری ساده دیگر. می دانم کمی پیش روی همه چیز را خواهی گرفت. آغازی دیگر اما.

دل تو »

آب شدم، رفتم. در بزمت بنشستم، یادت هست؟ دل به من دادی، یادم هست. هنوز چشمانم منتظر به در ایستاده. هنوز فراموشت نکرده ام، بغضی گلویم را می فشرد. گلی که خودم پرپرش کردم. از خود بیزارم کردی! چه شد آنهمه پیمان که از لبان خندانم بشنیدی و هرگز خبری نشد از آن. دوباره چگونه بخوانمت که من. همان تردیدها امانم را بریده بود. دیگر نمی خواهمت، کاش می شد مرا ببخشی. ره به خطا رفتم. دیگر هیچ!

تنهایی چه که بر سر آدم ها نمی آورد. از خود چه دور شده ام. کاش خدایی درین نزدیکی مانده بود. خدای واقعی.

اشکولیوو کاچاتکو »

امشب آخرین شب است. تا نیمه های شب اگر بیدار باشد، زندگی اگر بکند. همین یک لحظه آخر. همین دم نهایی. سرش را که در دستانم گرفته بودم، بغض گلویش را می فشرد. افسانه ای گشته بود بی دلیل. وقتی بوسیدمش، بوی لب هایش، بوی بادام تلخ، بوی کنیاک، بوی موهایش، همه و همه مرا به خاطرات می برد. پوستش را که می نوردیدم، سخره هایی که بر آنها قدم زدم. آن ساحل دریا، آن باغ پر درخت و خاطره انگیز. آن سیب های کال و فرو افتاده، آن میوه های لگد خورده. آن حیاط خلوت دل گیر. دلم را می گرفت گاهی. مرا چه می شد هر آن. آن بند پاپوشینه ای که هر دمی باز بود. سیاهی های خیال انگیز و آن خال بر لب. آن چانه درهم برگشته و برآمده، زبانی که جادویی است گاهی، من من را از خواب بیدار می کرد و سخن می گفت. آن دو گیسوی کودکانه، درختان بید. آن شانه کوه های سر بر آسمان برداشته، تپه هایی کوچک. سبز و سرخ، سیه فام ترین لباس زیبای مردمان. حتی در اینجا هم آدم ها اسیر ذهن خویشند، اسیر باورهایشانند. اما تو! بازهم داستانت را بخاطر خواهم آورد آیا؟ جوجه اردک زشت! و با خود می گفتم، به کجا رسیده ای تو!

بنفشه »

نمی دانم! شاید یک روز دیگر، شاید یک جای دیگر! شاید زمانی دورتر! شاید اندکی دیگر! شاید هر جایی! شاید برای لحظه ای! برای آنی! لختی! درنگی! پلک زدنی!

تن را که بشوییم، از گرد و غبار، یا از خستگی های راه. چون مشک آگینش کنیم، چون انگبین اندودش داریم. دیگر چه می ماند؟

ما کیستیم مگر؟ آیا نگاهی و یا وهمی؟ و یا هیچ؟ هیچ از هیچ، که هیچ و به هیچ.

مست و باده پرست که باشی، تازه درمی یابی دنیا چیست. مگر جز مشتی گرد و غبار و آلودگی! مگر درماندگی ای ابدی در گرو اندکی نگاه. با خود چه می خواهی گفت؟

سرم را برگرداندم، نگاهی به ساعتی پیش انداختم. با خود گفتم، اینهمه تنها از برای تنها؟ سرم را تکان دادم، ندایی در پس آنچه می نگارم، همی نالان گفت که چه بسیار دشوار می نماید تا بخواهی رازت نهان داری و گل آذین راه تنها خیالی بی انتها از آن راه بی راه باشد. او بخندد و تو ببینی، حرفی و گفتی و تو باز گریه ای بینی و دل سنگت را هیچ اثر نباشد. پس بی گمان بسی صواب است ار بخواهی مر ورا جنسی و چیزی از برای یادگار ماندن بخشی، هرچند با خست.

حالا خوب می دانی که دنیا همان است که بوده و آسمان همه جا یکرنگ و یک گون است. آسمان را که بکاوی، خود را خوب می یابی. کجا ازین به از برای دیدن، از برای دریافتن و خواندن و ماندن. جاودانگی را اما هرگز حقیقتی همراه نبوده است، جز فریبی شیرین.

مای بر باد »

چه بسیار ساده زندگی را باختیم. چه بسیار ساده دل بهم سپردیم. چه بسیار ساده بر بیگانگی ها تاختیم. یادت هست آن پرسه های هر روزه در باغ را. به یاد می آری آیا آن بوسه های نازک و خرامان شبها را. خاطراتت را مرور کنی، دستانم را به یاد می آری؟ احساسی بود و دستانم. دهانت بوی خوشی داشت، عطری بغایت ماندگار. هیچگاه آیا صورتت را نوازش کردم؟ هیچگاه آیا با سرانگشتانم لبانت را به بازی گرفتم؟ یادت هست آن نخستین روز؟ در پس آن ساخته، به من از قوم خویش گفتی. من لبخندی زدم و بارها گفتیم از آن و خنده سر دادیم. یادت هست آن همه راه را گام به گام با شادی پیمودیم. آن کوه همیشگی را بخاطر داری؟ با هرچه بود می رفتیم. تو دیر آمدی، من پرسه می زدم. تو و من بودیم و آن همه سنگ. سنگی آیا به هم نیانداختیم؟ درپس آن کوه همان دره بود، همان دره سخت و طاقت فرسا. یادت هست که سرت را بر شانه هایم می گذاشتی؟ بخاطرت هست که گاهی دلم ترا پر می کشید؟ به یاد داری چه بسیار که بی خبر، من بودم و تو؟ آن کوچه را بخاطر می آوری؟ تو شتابزده بودی و من آرام. تو عجله می نمودی، همیشه، همآره. خوبت شد که رفتم؟ خوشحال شدی که از دست دادمت؟ دلت راضی شد آیا که دیگر نه حرفی و نه گفتی؟ هنوز آیا مرا بخاطر داری؟ کاش می شد دوباره دیدت و در آغوشت گرفت. کاش می شد دوباره دستانت را بوسید و تنت را بویید. کاش من هم عاشق می شدم!

داستان گل و شاخه »

چون قدم برداری، یاد لاله، میخک، زنبق و ریحانه

بدنبال گلی، شاخه ای می یابی

شاخه را می بویی، شاخه را می پویی

شاخه را می خایی، شاخه را می کاوی

سخن از شادی نیست، از سر بی هوشیست

با نگاهی وهم زده، با دلی دلمرده

رفت و آمد، رفت است

در بیابان نگاه سردم، او چهره ام را می دید

چون قدم برداری، یاد لاله، لاله

دچار »

با خود می گویی: دچار باید بود، دچار یعنی …. اندکی می گذرد، واژه ای نمی یابی. به ناگاه اندیشه کنی با خود. پایکوبان، بسرعت خود را به دوراهی همیشگی نوآوری و ناهمگونی رسانیدی. پای بر زمین کوبیدی و بعد، چشم در چشمان همانی خواستی که دیگر جای به آرامی هم گویی، نگاهی نگران در بدرقه خواهی یافت. با خود چه می اندیشیدی؟ شاید! پای کوبیدی و عازم شدی. رفتی تا به همگنان ناهمگون رسی. بس است، در آخر و او نیز، توده ای از جنس دیگران. تو براه افتادی، چشمانت اینک سوسو زند، ز هر سوی چیزی بینی، به هر سوی سری زنی. هرقدم که پیش روی، نیمی را به پس باز پس نهی. در خاطر به خود می خندی. چشم برهم که نهی، بادی عجیب در سرت اوفتد، باز که کنی اشباح در پس و پیش بینی. ناگذیر چشم خواهی بست و با خود خواهی گفت نخواهم که دانست. بی درنگ باز پس شبش را بخاطر آری که در میانه شب، در هجوم سرما، از اجاق کهنه و آزرده انتهای راه خانه گرما گرفتی و کوهی از زمین غطفان به باد دادی و سوزی و پیچی. با خود می گویی: دچار نه آراسته است که باشی. دچار باید بودن به وقت بی نفسی، به وقت هوس. دچار یعنی تنها.