ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


ماه پیشانی »

گفتمش هلا ای عزیز، گفتمش ای جان جانان، گفتمش ای پاک ترین، گفتمش ای مه روی! گفت، جانم! گفتم لبانت کجایند تا ببوسم، گفتم دستانت کجاست که ببوسم، گفتم آن چهره ات هویدا نیست تا بینم و به آسمان روم. گفتم موهایت را چون ببویم، به افلاک سفر کنم. گفتم فدای آن قامت رعنایت شوم، گفتم ندیدنت سراب دیدار می آفریند، نکند که ره به جایی نبریم. گفتم عطشم هرآن بیش گردد، نکند دریایی شور نصیبم شود نه آن گوارای شهدت. گفتم هراسناکم ترا در خواب بینم، رویاهایم بوی ترا تا ابد گیرد. گفتم چنان شود بی تو چه کنم. گفتم نکند که آن پسته شیرین را هرگز در آغوش لب هایم نکشم. گفتم اندوهگینم که در برم نیایی، نکند ترا هیچ نیابی. گفتم دلخوشم که یافته امت سرانجام، نکند به سرآید دلخوشیم. گفتم چنان نامهربانی از تو بینم که با خود گویم سبب محنتم از آن است. گفت جان جانم! لبانم را که خواهی، دلم ترا دربند است. دستانم که گیری، چهره ام هویدا گردد تا به آسمان بنگری. موهایم را نوازش کنی، نگه به آسمان فکنم، یاد یاران و ایام دلم را به آشوب کشد. راهم که باشی سرابی نیست، سیرابت کنم، آنچنان که در خواب رویایت تر شود. لب هایم ترا که یابد از برت هیچگاه در نشود. دلخوشیت را سالها گرامی دربر خواهم کشانید. سوزانمت از آن رو که یادم در دلت روزانه و هر آن غوغا فکند. لبخندی زدم و آرام چشمانم را باز نمودم، شب از نیمه گذشته بود. گفتمش دلم همآره ترا پر کشد که دلخوشم از داشتنت. تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد.

عشق تو »

چشمانت، همواره با من است. روزها یاد توست که مرا به پاکی و خویشتنداری فرا می خواند. بودنت همآره پرمعنی است. همآره یادت در ذهنم است. از خواب برخیزم بر دیوارگان تکیه داده ای و بسویم لبخند زنی. همان لحظه هایم هست که دلم ترا پر می کشد و می خواهم که ببوسمت، درآغوشت گیرم، لبهایت را ببوسم و دستهایم را در دستانت گذارم. چه تصویریست که صبحدمان نفس در نفس داریم و از خواب که بر می خیزیم سرت در میانه سینه ام و دستانت در دستم باشد. چه بویی است آن که بیاشاممت هر سحرگه. چه شیرینی است قند لبهایت که بگزم هرآن.

راه نو »

ندایی، مرا به پیشت کشانید. زمزمه ای مرا با تو همراه نمود. با خود می گفتم باید که دل را به دریا زد، باید که ناگه بگویمت که همآره دوست داشته امت. بیاد آری، خودت هم دانسته بودی اما. دستانت بود و دستانم، سالها بود و می دانستم. هیچ نشنیده بودم که مرا بگویی، چشمانت اما و آن سکوتت مرا به ژرفای گرانی می کشانید. با خود به تو می اندیشیدم که چه بسیار زیبایی مرا، که چه بسیار نکوست آن لبخند آرامش بخشاینده ات. آنشب اما گفتیم که مرا دوست داشته ای. گفتی که به یادم بوده ای هر دم. چه نکوست که زادروزم، زادمهرم باشد. نمی دانستم که تا کجا براه گفته ای، نمی دانم.

باران که می بارد، مثل امشب، دلم ترا می خواهد. دلم را که می کاوم، چون به چهره ات می نگرم، یاد آن روزها که عشق بازی می کردیم زنده ام نگه می دارد. لب هایت را که می کاویدم و آن انگشتان ظریف و لطیفت را، عاشقانه می پرستیدمت. به یاد داری آن بوسه های عاشقانه را، آن همآغوشی فرحناک را. به یاد اما داری آن تلخ بوسه های آخرین دیدار را. یادت در دلم شوری به نموده که یارای گفتنم نیست.

چشمان تو »

روز را که آغاز می کنم، نگاهت در نگاهم است. سرم را که کمی می چرخانم، آن نگاه صاف و زیبایت دلم را می تکاند. یادت می آید که سالها ترا می خواستم؟ یادت می آید که این آخرین بار دلم نمی خواست بگذارمت و بروم؟ یادت می آید چگونه همیشه دوستت داشته ام؟ لبهایت را که می نگرم، دلم می خواهد تا ابد ببوسمشان. گونه هایت، چه چنگی به دل می زند. لطافت دستانت را هماره به یاد دارم. ابروانت دلم را می برد. چه زیباست تصویرت و همیشه در دلم مانده ای. منتظرم که روزی تو در کنارم باشی. می دانستی که عاشق آن چشمانت شده ام، می دانسته ای که همیشه به یادت هستم؟ می دانی که رویایت شب و روز با من است؟ امشب صدایت را نشنیدم، دلم ترا پر می کشد. با نگرانی فردا را به انتظار خواهم نشست تا ببویمت و بگویم که دوستت دارم.

دگربار »

دگربار که چشمی دیدی. دگر بار که پای بر پدال بفشردی. دگر بار در ساعتی دور. دگربار با همان خاطرات. هماره خاطراتت را مرور می کنی. خاطرات تو هر آنچیزی است که داری. درکنارش داشتی، دربر بودی. نگاهی تنها، و آنچه او برخود فراهم ساخته بود. سئوالی را پاسخ دادی که نمی دانستی. بی گمان بیاد آوردی نمایه ای از دام. خودت می دانی که این همان است که است. بازهم احساسی نداشتی، شاید این همان نخستین آغازه های پایان پذیر است. شاید همان تغییرات همراه است. با نخستین و دیگرین دیدار تو چه می دانی. روزی نه چندان شاداب. تو هستی که تو. تائیدات و رضایت مندی!؟ باری گمان بری که چنین رهی به ترکستان است. ترا چه باک ار نخواهی ببازی!؟

یاد تو »

تمام زندگیم را به پایت ریختم، تمام احساسم را خواستم به پایت ریزم. عاشق شدم به لبخندهایت، به غصه ها و ناله هایت. رفتم و خواستم که زندگی ای دوباره بیاغازم. رفتم تا به یادت باشم. تو نخواستی اما. هر روز عجولانه مرا به خواب بردی و خواستی که بخوابم آیی. شمعی بودم رو به باد، شعله هایم در نسیم صبح خاموشی می گرفت. دودی بود در اطراف. با خود می گفتم، سرابش سخت است، بسیار سخت. آرام سوختم و خواستم که بسازم. نساختی، نگذاشتی که همه چیز را به پای چشمانت ریزم. انتظارم را از چه می کشی که دیگر سوخته ام و دیگر نیستم. یادت در دلم غوغا می کند، یادی که دوست دارم.

چشمانت »

وقتی چشمانت را می بینم، که مرا می بینی، که مرا نگاهی دگر کنی. آنگاه با خود می گویم، چرا؟ ما هستیم و همین ها. ما هستیم و یک نگاه. یگانه نگاهی پرمعنی. لبخندی اما برلبانت نیست. من اما لبهای پرخنده را بیش می پسندم. لبت را هیچگاه ندیده ام، شاید حاصل همان غمگینی همیشگی است. شاید در دلت غوغایی است بی کران. کسی چه می داند، شاید دل آشوبی در من نیز پدیدار شود روزی. چشمانت به من می گوید، اما من هم نمی دانم. نه مطمئن هستم که این همان است و نه دل آسوده ام که تو مرا برای همین لحظه گرامی نمی داری. تو هستی و چشمانت، من هستم و افکارم. من هستم و آنچه از چشمانت می خوانم. آنسوتر سرما بیداد می کند، استخوانها از همان سرما می شکنند. من نیستم اما!