ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


آه »

گذشت زمان، ناگهان به یادت می آورد که چه کرده ای. رفتی، گفتی، گرفتی، خوردی، بردی، خواندی، نمودی، کردی، زدی، گذاشتی، گذشتی، گزاردی، دیدی! حال چیست که نیمه شبان سراسیمه از خواب برخیزی! یاد ایام، یاد یاران، یاد پیغام، یاد همان سخت گرفتن ها و آسان گیری ها! زبانت چرخاندی و هزاران برگ سبز خوشبو را سوزاندی. اینک چیست که گمان سخت بری. با خود گویی آنرا چه کنم، اینرا چه کنم. آنرا که شکسته ام چگونه بپیوندم، اینرا که پیوندیده ام چگونه نشکنم. چه می شد اگر هزاران پیوند داشتیم و هیچ از شکست. اما تقدیر این گوید که پیوند این را شکست دیگری است. به یاد آری نگاهی را که شوکران زندگیش بود، اما تقدیر راه بر او نبست. اما حقیقت آن نیست که دیدی، آنست که اینک می بینی. برایت بهتر آنست که سر بر بیابان نهی و تا انتها تنها به دنبال سراب باشی. نفرت از توست که می اندیشی نکویی همان است که در عقل آید. ترا نیز شاید سرزنش نشاید که آنچه داری، همان است که بی دلخواه بر تو نموده اند! سوزش، نوشته های پیشینت مرا اینک به تکاپوی دلجوییت انداخت. برآنم داشت تا بگویمت که چه خطا راه برفته ام. اما راهی به پس شاید هرگز نباشد. اگر رنجانده امت که رنجانده ام، باز مرا ببخش.

سراب »

“در سرابی که پر از دلهره و تشویش است     …     گر مرا سوخت جگر باز تو یادی آور”

در سرابی که پر از دلهره هر دم آیی

گر روی راه خطا باز چه را می خواهی؟

در سرابی که پر از تشویش است

گر شدی باز خجل تاوان چه را می خواهی؟

در سرابی که پر از تردید است

گر زند راه تو شب، دنبال چه می آیی؟

در سراب ارچه بدن، گاه نسیمی آرد

این نسیم از روی خطا می یابی

در سرابی که همین راه خطاست

هر دمی باز مرا می خوانی!

در سراب امید و رفتن

راهت این نیست، چرا باز آیی؟

یاد و سراب »

دم به دم تشت شرابی آور

من بی نام و نشان را تو نشاطی آور

ناز و غمزه که کنی با دگران

گر مرا سوخت جگر باز تو یادی آور

دیده را سخت بسوزیم با آب و سرشک

آب تاکم سوی این خامه افشان آور

تشت آتش که شود باز مهیا به زمان

عاقبت بین و مرا سایک نابی آور

گر شدی سوی خرابات و شوی همدم گل

یاد ایام کن و باده به میدان آور

در بیابان و به هنگام سراب

رو به خود کن، سخن نازک و نابم آور

دل تو »

سخنی با من گفتی و تو را به آسمان بردم. یادی از من نمودی و یادت در دلم. عاشقانه سخن گویی، آرامشم خوانی و مرا. لبهایت را بر لبانم گذاری و اندکی تعلل داری، مرا با خود همراه کنی. آرام که دستانم را به سوی شانه هایت کشیدم، سرم را که در میان موهایت فرو برده بودم و یاد نگاهت که در نگاهم بود. نفس از تو بر نمی داشتم، خواسته بودمت. سرت را با نگاهی نگران چرخاندی و آرام از من طلب می نمودی. در میان آسمان و زمین که بودیم، مکثی نمودی و دستم بگرفتی، بوسیدی و در آغوشم کشاندی. چه سخت بر تو می گذرد و مرا. یادت همآره اینجاست و صدایت در گوشم.

من مانده ام تنها »

نامهربانی، نا همزبانی می کنی

آوخ، این اشکت به زاری می کنی

گر زنم دستی برآن آتش کنون

چون و چندی می کنی، آتش بیاری می کنی

گر شوم هر سو من از عشقت روان

می روی چالاک و بی اهتمامی می کنی

چشم آن دارم بیایی شاد و خندان و خنک

می روی خندان و چشم نازک می کنی

گر بگویمت راز دل را از فراغ

هر دمم چشم پنگان می کنی، دل را پریشان می کنی

من مانده ام تنهای تنها

رفتی و با من گرانی می کنی

انباری غم »

غم آمد و دستی به دل ما زد و شد

گوییا شب زده، خاموش به دیدارم شد

حاشا که تمنای دلم باز در آغوشش باد

هرگز که دل از یاد گران باز فراموشش باد

غرق می و نابی این خانه متروک که نتوانم بود

تیری است مرا، کز دیده رنجور تو اینک بربود

ناوک که بیامد ز هر گوشه چشمت آری

آرام به هر سوی دلم عشوه نمود و زاری

من مست و غزل خوان به سراغ لبت حاشا که شوم باز گران

غم می خورم و می همه آنست جهان را که به یاد دگران

از پسته، عزیزی که خورم هر دم و هر دم

ما را چه رسد عشق بجز انباری غم

پس از تو »

پس از تو آب رفته بود و فرصت جاری شدن نداشت

شب مانده بود و فردا سحر نداشت

دیگر کسی نماند در آن دوزخ سیاه

آری دریغ، طاقت راهی شدن نداشت

در آن سراب زندگی، آن خانه تباه

کس جز علف اجازه رویان شدن نداشت

هر مانده ای ز عاطفه در آن مقام و جاه

دیگر کسی نمانده بود و آن آخری نداشت

در آن زمانه فریب، آن مهر و کیش و راه

عاشق بدن بجز فلک پاداش دیگری نداشت

دلها چو تکه سنگی ستبر و زشت

این غائله گویا سرآخری نداشت

من لاف عشق بر خود از چه رو زنم

کین ترس و دلهره پایان ماتمی نداشت

داستان دل تو »

چشمانت را که ببندی، آرام و قرار نداری. مدام به چپ و راست روی، فراز و فرود کنی. دگر به انسان بودن نیاندیشی، شب دراز است. آرام آرام صدای دانه های برف می آید، آرام و خموش. نظاره که کنی هیچ نیابی، همه از بی یاری فروشسته اند. با خود که بیاندیشی می گویی، یاور و یار را چه سود داشتن؟ صدایی از کنار، فریادزنان در راهرو بدنبال هیاهویی غریب برخواهد خاست و آشفته برمی آشوبدت. نجوایی کنی و با خود گویی یاور و یار را چه سود داشتن؟ دلت را پر می کنی از قرار و یاد، یاد یاران، همه بگذشتگان. یکی یکی روز بشماری و دل پریش داری. افسوس خوری چه به انجام که گه به سرانجام. با خود که بنگری خرسندی که اندوخته ای بیشمار یاد را و در کنار چه بسیار آگاهی. دل استوار گردی که بشنوی.

راه جدید را آغاز همآره دلهره بوده است که بیآغازد، لیک در کنار همآره دلهره است که چه گردد. همآره با خود نجوا کنی از ترس، از تردید و از دلهره. از ترس به خطا رفتن، از تردید انتخاب غایت و از دلهره به نابودی فکندن. به یاد داری که همواره آغاز همین بوده، ادامه داده ای و به انتها که رسیده ای همان دلهره، همان ترس، همان تردید امان آن بریده. با خود نجوا چه خواهی کرد؟ اورا بباید که بداند که همآره تورا صنا گوید، از آن گوید که تو همان بهین گزینه ای هم آن. این شاید راهی است که کسان تا کنون نرفته اند که همه به خطا. گویی دل آسوده گردی که بشنوی.