ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


آتش عشق »

ای دل اگر از خواب پریشان به در آیی

آتش زنی و شاد و خرامان ز در آیی

زنهار که با عشق شوی همدم و همسوی

زآنرو که روی خار و پریشان و در آیی

هیهات از آن پسته شیرین زمانه

سخت است اگر گیری و خواهی که بر آیی

با بی خبران راز دل و رشته افکار

گفتن نتوان کرد که از پای در آیی

هر سوی همین مرکب دوار

رو سوی یکی کن که از این ورطه در آیی

جانا سخن عشق همین آتش تنهاست

گر جان طلبی وز پی جانان به در آیی

پاک »

همین سه روز برایم کافیست! همین سه روز بی تابی و در انتظارت بودن کافیست. رفتی و نگاهی هم به پشت سر ننمودی. آرام آرام، غمگینانه رفتی. حالا ساعت هاست که انتظارت را دارم. برایت می خوانم، برایت می نویسم و آرام در برابرم در کنارم و در یادم هستی. چه نوروز غم آلودی است این چند روزه. دلم را به تو سپردم، مگر عشق چه بود. چه شبها و روزگارانی که صدایت ننمودم، چه امیدوارانه به لب هایت چشم می دوختم. از چشمانت چنین می خوانم که تنهایم خواهی نهاد. تو ای پری کجایی، که رخ نمی نمایی!

ترک من »

دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من! نگاهت در امتداد شب که همآره مرا می خواند! سکوتت که با دلهره از نافرجامی همراه گشته! و ندایی که از تنهاییت با من می گوید! ترا نداشتم چه می کردم، ای بهارانم؟ چونان ابر بهاری می گریی از آنچه برتو می گذرد. چنان نفس در سینه می خوری که یارای سخن گفتنم نیست. بغضی در گلو داری که مرا نشان سالها تنهایی دهد. آهسته آهسته و نفس نفس زنان، بریده بریده و ناخوانا!، گویی همین یک دم آخر است. آهسته چشمانت را ببند، مرا می بینی. آهسته لبانت را بالا بیاور، لبهایم را احساس خواهی نمود بی درنگ. دستانم که همیشه بر دستانت بود، دستانت را نوازش می نمایم. سرم را بر سینه مرمرینت می گذارم، احساس نمی کنی؟ آهسته دستانم را بر شانه هایت کشم. آهسته با دستانم موهایت را شانه کشم. چشمانت را ببوسم، ابروانت را حس می کنم، احساس زیباییست. هزاران بوسه نثار آن زیباگونه هایت نمایم. روا نیست لبانت را نبوسم. آه آن دو سیاهه بی انتها مرا به اوج کشاند، به پروازم دارد. آن انگبین را بیاشامم، هر روز، صبحدمان که برپا خواهم خواست. همیشه دوستت دارم.

عاشق شدن »

ضجه زنی، پای کوبی! عاشق می شوی، حاشا که حاصلی رسد ترا! به هر گیسوی زربف که رسیدی عاشق شدی، براق شدی، رفتی، ناله کردی، غوغا نمودی. کجاست بگو مرا؟ همانی که تمامت را در پایش ریختی، همانی که به ناگه آمد و دلت را به بند کشید، گرز گرانش بر قلبت کوبید و رفت. همانی که قسم قسم ترا دوست داشت. آغوشش آیا هنوز پابرجاست؟ شیون کنی، سربرطاق کوبی! تنها شدی، کجا یافتیش؟ همانی که زندگانیت را به آتش کشید، زخمت را مرهمی نیست! دیگر عاشق شدن، ناز کشیدن فایده ندارد! دل بندی و دل بریدی؟ دیگر هیچ ترا نرسد جز آهی و گزندی از عشق. دیگر چه می خواهی؟ به هرکه رسیدی دستت را نمودی، اکنون چه خواهی کرد؟ حالا که پیر و فرتوت به کنجی می نشینی و ساعت ها خیره شوی به خیره سری هایت. دیگر ترا هیچ مجال عاشقی نیست.

با من بمان »

در پس زمینه نوایی از دل تنگ و بی رنگی و سردی خواند. آه و درد و بی نوایی، شب تار و چشمانی خاموش مرا به اوج غصه ها برد. گر نوازش قطراتت صورتم را نوازش ننماید ای باران بی انتهایم! گر چشمانت را سوی دگری نمایی، ای روشنی بخش زندگانیم! گر تو هم همان راه دیگران رفته را باز روی! مرا همچون طوفانی پرگرد، که مستیش را از نوازش های صدای تو در می یابد، در بیابان بی انتهای دوری رها خواهی نمود. نمی ترسی که مرا باز هم زکف دهی؟! باز هم که بخوابی، باز هم که نپویی، باز هم که به ره نیایی! باز مرا خوانی؟ یادت نیست که بر دیوار همراهم هستی؟ یادت نیست آیا که هر صبح دمان تا شباهنگامان در کنارم و در برابرم هستی؟ تو می گریی! تو دلتنگم هستی! پس چرا نمی آیی؟ چرا سستی نمایی و کاهلی؟ یادت در دلم غوغا نموده است.