ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


می ناب »

من هم بی می ناب زیستن نتوانم. تمام و ناتمام، همیشه همراهی می کنندم تا خویش خویشم تمام کنم، همه ناتمام ها را. آتشی زبانه می کشد، می سوزاند، می خشکاند و می برد. تمام و تمامم! سوختن از کنار راستی، آتش کشیدن و زبانه کشیدن درستی. من هستم، همان بارها تیپازده، که اینک بارها می گدازد از آنچه لگدمال نموده. دریافتیم، گذاشتیم و رفتیم. حالا بگویمت که راهی نیست، مجالی نیست و این واپسین نگاه است. در این دم نهایی، این دیدار پایانیم همآره خاطره سان در می یابم. آغوشت نیست که بیارامم. دست و پایم مجال رفتن ندارند. هنوز تا سحر در کمین ستاره ها نشسته ام، فروغی اما نیست. بریده ام و رفته،ستاره هایی را که چیده بوده ام، اینک پس داده ام. خاطره هایشان مرا بس است، مرا بس بس است. شتابان راهم و راه می شتابد. گمراهم و گمراهی می خندد. به تمام رسیده ام و ناتمامم. فروغی از تو نیست اینکم. بدرود همیشگی ام بدرقه راهت باد، زندگیم همین است. تمام شد همه می های ناب، تمام شد همه توانایی زیستنمان، تمام!

دل »

یاد باران، یاد ابر و یاد کوه

یاد ایامی نکو، تنها، شکوه

سر برآوردیم از درون برف ها

دل بی غش را بیالودیم ما

رفت دستم، رفت پایم آن و آن

هر دو عریان، هر دو بی نام و نشان

دل به دل، راهی در این میگون سرا

سربه سر، راهی دراین محنت سرا

با لبی بی روزن و بی اختیار

پشت و بالا، در زمین و در کنار

دل سپردن، راه بردن، یاد و یاد

“یاد باد آن روزگاران، یاد باد”

نرم نرمک »

نرم نرمک، جست و خیزان

با نگاهی پر فروغ و چشم خندان

دست جنبان، پای کوبان

در کنار همچون رود جوشان

آن هوس در دست یاران

در نگاه سرد و بی جان

دل سپردم چون شتابان

دل شکسته همچو ایمان

زمان »

تن به آتش دادن و بیرون شدن

آب و آتش جمله را همگون شدن

دل به دل دادن، برفتن، آمدن

عشق و مرداب و جنون، دل تافتن

حوریان و مرشدان، آتش لبان

مردمی را در کنار، اینک بدان

داده ای نای دل از کف بی امان

گشته ای نادم به آغوش زمان

آتش »

ساقی بیا آتش بزن

برجان ما، بر جان ما

ما را در این آتش کشان

برجان ما آتش فشان

آتش زنی بر روح ما

آتش به آتش می زنی

چون دل رود در پای دوست

آتش به جانم می شود

ساقی مرا آتش کشی

بیگانه آتش می زنی

دل رفت ازین خواب گران

ما را چو آتش می زنی

دل راه آتش خوردن است

دل در ره دلدار رفت

آتش به جانم چون شود

این آتش پنهان کجاست

با ما چو آن بار گران

با ما چو آن نامهربان

آتش به خرمن می زنی

دل را پریشان می کنی

بر جان من آتش بزن

از کوی خود بیرون بزن

بر پای هر سرو گران

ما را چو آن چوب خزان

آتش بزن آتش بزن

دل  می رود در پای جان

آتش بر این دل می زنی

ما را به هر گل می زنی

شب و جنگل »

از دشت که گذشتیم، آنطرف تر، کنار نهر روان، جایی که سبزه زاران را افقی نادیدنی بود. باد آرام در میان گیسوان زربف دشت، مواج می گذشت. شاخه هایی بسیار، راه موریانگان را بسته بودند. قناریان خوش خوان، دهان بسته، آرام، هر از چندی آوازی می دادند و نگاهی عمیق از پس بود. دختر آسمان لبخند زنان پوستمان را نوازش می داد. صدای آرام رود، خروشانی شاخه های درخت بلندی که در میانه بود را همراهمی می نمود. بر فراز آن شاخه اما کبوتری تنها، با نگاهی نگران چیزی را می جست. کنجکاویمان ما را به آغوشش کشانید. دلمان را به دریا زدیم و رهسپارش گشتیم. بالاتر که می رفتیم، آن سرسبزی لطافتی دیگر داشت. حالا شبهی بود از آنهمه نغمه. به کبوتر که رسیدیم در گوشمان آرام زمزمه ای نمود. ناگه بیادآوردیم، ناگه فریاد برآوردیم، ناگه همه چیز را درهم آمیختیم. ما بودیم و حقیقتی همراه. حکایت اما همان داستان همیشگی بود. داستان تلخ جنگلی در آتش و شب و دود و ابهام. داستان پوچ زندگی، که در دستان خشک زمین اسیر قفسی شدست و راهی جز دویدن و دویدن او را نیست. حکایت، حکایتی دراز از همیشگی ما بود. همان تردید و دلهره و باز و باز. ما بودیم و همان ها. ما بودیم و دیگر هیچ و باز نغمه کنان می خواندیم و می گریستیم. از بد حادثه و از کمینگه عمر. از بودن و از تکرار. از تکرار و از شب. از شب و از دلهره همیشگی جنگل. و در آخر بازهم می گوییم هیچ. هیچ از این همه و هیچ از هیچ، بدرود!

تمام »

راهی شوی، دغدغه هایت در کنار. نگهی به پس و پیش کنی، دگربار و دگربار. آتشی در میان است و تردیدی همآره. چه راه بر خود بندی، چه بسیار پیش روی. اندکی دگر نومیدانه گوشه چشمی بر آب و آتش داری، غمگنانه با خود سخن گویی. بر می آشوبی و هرآنچه ایستانده ای برفکنی. پیاله اش برگیری و پیاله ای دگرش گذاری. نوشته بودی زمان می گذرد، خواندم چه بسیار است که زندگانی چون بادی بهاری. نگاشتی زمانه آبستن حوادث است، خواندم زندگی در گذر تغییر. باری دگر نگاهی است و نگران. راه از راه که نشناسیم، پیاله هر کس که پر کنیم، نگه جز پیش پا را چون بیش ننمایم! همین شود که می گذرد، حالا تو هستی و همین! برپاخواهی خواست، بی اختیار ره می سپاری! همه را و همه را. دست و پای تکان دهی، عشوه گری زمانه اسیرت نموده! فریب درنگ خویش خوری. راهت جداست و این آخر. سلام و والسلام.

می »

ساقیا رخ بنمای و دل ما را به کف آر

می ز انگور و شراب از دل اغیار بیار

جامی از شهد و شراب صافی

مدتی باش و سخن از مدد یار بیار

آن چراغ ره هر دیده خواب آلوده

قاصدی باش و مرا نامه دلدار بیار

دل ز ره خاست به سوی لب دوست

محتسب باش و مرا نامه کردار بیار

می خور و نوش و بنوشانم باز

هان به میدان عمل، آن گوی دوار بیار

چون شود خرقه شراب آلوده

جامه گر باش و مرا جامه احرام بیار

ساقیا عشق سرابی کهنست

جامی از شور و شر یار بیار

گیسوی پریشان »

آرام آرام دور شدیم! آرام آرام سرمان را بر زمین گزاردیم! آرام آرام رفتیم و رفتیم! آرام آرام از برم شدی! دیگر مجالی نیست، همین نیمه شب برایم عمری صلابت آورد. همین یک آن که دیدمت، شادی هایم چه پاک به پایت رفت. با خود که گویم دیگر چه مجالی است که به دنبالت باشم. دیگر دست دستم نگذاشته بودی، لبانت بی رمق، نگاهت بی انتها! مرا واگذاشتی. رفتی، خرسند بودی که باشی. پاسخ همان است، و رویم به دلم است، که به گیسوی پریشان تو که رسد، جنب جنبان، می خواهدمت. همین یک لحظه آخرین لحظه ام است.