ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


عاشق »

من عاشق مسکینم

دیوانه و بی دینم

دایم به همین سودا

رویای تو می بینم

در حادثه های خود

آن پسته که می چینم

در کنج اتاقم باز

آن شکل تو می بینم

مست تو »

گفتی مرا جامی بده

بی وقفه آرامی بده

جامت به می پر کرده ام

حالت چه گلگون کرده ام

جامم به لب چون در کشی

جانم برفت از سرکشی

زنهار ازین بی بادگی

هشدار ازین دریوزگی

راهم به بیره می زنی

چون دزد بر ره می زنی

ای رهزنم، ای رهنما

ای ساقیم، ای صافیا

صوفی وشم، صافی تویی

صافی شوم، کافی تویی

مشتاق آن رویت منم

دیوانه کویت منم

مشتاق را سر می زنی

دیوانه را حد می زنی

جامی که شد را درکشی

جامی و جانی را کشی

آتش زنی بر خرمنم

گویی که من هم رهزنم

راهم تویی، جامم تویی

ساقی و مصداقم تویی

دیوانه ام، مجنون آن صحرا منم

در حیرتم، مانده به درگاهت منم

جامی بده، جانی بده

دیوانه را آبی بده، آنی بده

در خلوتم آی و بگو

در خواب و بیداری بگو

من مست تو، من بست تو

کشته به آن بن بست تو

راهی به بیداری بده

مشتاق خود یاری بده

من تشنه ام، جامی بده

من خسته ام، کامی بده

هشدار، هشداری بده

زنهار، زنهاری بده

شراب نیمه شب »

ساقیا جام شرابم پر کن

من آشفته خیالم گم کن

من به دنبال رهی می گردم

جام بستان و تو راهم طی کن

دوستان دور مرا می گیرند

خیز و آسوده خیالم می کن

حالیا مصلحت از روی تو می جویم باز

سرکش آن جام و هراسم قی کن

گر به دنبال تو ره می پویم

ره نمای و دل من را به رهت درپی کن

گر هراسان به سویت آمد و رفتی بکنم

چون شجاعان زمان آن هوسم را پی کن

من در این نیمه شبان از تو چه می جویم هان

آن شرابم ده و جامم ز ترنم پر کن

ماقی »

من بنده آن جام شرابم ساقی

آندم که روی ز من چه ماند باقی

راهی چو شود بباشد راقی

افسونگری ای جام شرابم، راقی

افسون تو کو ز هر کنارت ماقی

آورده ای از فیروزه و آن بسحاقی

آن قله که چون نمودم شاقی

دیدم که به هر دیده تو در آفاقی

آتش در نیستان »

آن شنیدستی که آتش در نیستان داده ای؟

هان مشو غره که باری بر منت بنهاده ای

سرو قامت بودنت راهی بر آن افلاک برد؟

چشم پنگان کردنت سودی در این میدان بداد؟

آن برفتن، آن همه بی باکی و تنها روی

آن روایت های پر محنت که بر ما می نهی

گفتگوی سرد و لبخندی که بر رویت نشست

خستگی، چون وقت آرامت برست

سر به دستانت نهادی خرد خرد

اشک در چشمانت نمودی درد درد

چون دو چشمت سوی خود از کف بداد

برگشودی آن میانت دست و فریادی بداد

جور عشاق و جفای عشق بر ما سخت نیست

آنکه او را دل بیارامد ز هیچش باک نیست

بنده عشق و غلامم پسته لبهای تو

آتشی بنهاده اندر این میانم یاد تو

راز آتش »

در خرابات اگر آتش عشقت باشد

روز و شب ناز کنی باز مرا خوش باشد

مدعی راز دل و قصه نداند که چه بود

راز پوشیده نگه دار که رسمش باشد

خنده مستانه که هر دم به لبت می داری

نازک و شهد و ترنم همه آنش باشد

من آشفته به هر رو که روم باز گران

قاصد خوش خبرم خامه نیشت باشد

مردمان دایره وارند به دور و بر دوست

من چنانم که همه دایره وارت باشد

آن سبو کو که زبان در دهنت بگذارد

آتش عشق تو هر دم که زند خوش باشد

ار بدانی که به دنبال رهی می گردم

تو کنی ناز و مرا ناز تو همی خوش باشد

سر آتش که شود باز عیان در بر دوست

حدنگه دار که در راه تو این خوش باشد

تو »

عشق را می شد از نگاهت خواند، اما هیچ نگفتی. گذشته هایت را به آینده پیوند می دادی و همیشه در تردید بودی. جاودانه می اندیشیدی و با خود از هراس های نهانی می گفتی. دستانت لرزان و آرام بود، اما قرار نداشت. پاهایت نای رفتن نداشت، اما سودای دویدن داشتی. با خودت بارها از رهایی و پرواز گفته بودی، اما بالی ترا نبود. آن آخرین دیدار یادم هست که با دستی پر آمده بودی و سرودی داشتی. با خودت زمزمه ها داشتی. در همان یکدم، در همان آن بشکست هرآنچه می خواستی. نگرانی از نگاهت و لحنت مشهود بود. من از آغاز می خواستم بگویمت آری، اما چه کنم که با خود به این نیاندیشیده بودم. رفتی و مرا در دوراهی و تردید مختار انتخاب نمودی. در دل شوری سودای دودلی، بروم یا نروم دارم.

راز گل »

آن شروع ساده و بی غل و غش

آن درختان سپید و بی عطش

خنده و عشق و شراب و در نهان

خنده ها، آن گفتگوی بی امان

یاد ایام و شراب و زندگی

آن قدح پر بود و ما از سرخوشی

ناگه آن ابر سیه آمد ز ره

برخروشید و به زار آورد مه

در دمی قاروره ام بر سنگ کوفت

آب و برقش یک زمان بر فنگ کوفت

دل به مردن بود و رفتن، آمدن

سر به سودا، سوده ای برخاستن

آنگهم آمد ندایی از نهان

راز گل خوانی چو نوشی بی امان