ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


سودای شراب »

سودای شرابم باز

تا بطن حوادث برد

آن حادثه اینک باز

تکرار همی گردد

این خانه بی مهمان

تاریک تر از ظلمت

دیوانه و زنجیری است

دانش منش اینجاست

رویای تو بازم برد

آنسوی شکوفایی

با خود چه می گویم

آنست که زیبایی

آن ناوک چشمانت

تا سیل حوادث برد

آن عاشق شیدایی

در خانه و رویایی

اینها همه رویا بود

باشد که تو شادانی

من را به همین لبخند

چندی تو به مهمانی

دنیای پر از نیرنگ

تنها تو نمی مانی

تمام »

چه زود ناگه دوباره دیر می شود. هم اینک نگاشته ات را دیدم، هم اینک با خود به فکرم فرو برده ای دوباره، و حسرت یک لبخند دوباره ات بر جانم است. ما بودیم و ما، و حال ما هستیم و دگری! مرا بود عهدی و شکستنش، شکستم. همین بود که ناگه خود را به نابودی کشانیده ام. اینک اما چه دیراست که بر من ندایی داری و مرا با خود به هراس و آشوب و جنگ و ننگ به کارزار کشانی. می خواهمت که بدانی که همآره دوستت داشته ام و اینک همچون همیشه و بیش! اما دگر چه سود که دیرشدست آی!