ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


تنور کهنه »

من گناهم  اینست

زاده آنجایم

من صدایم خاموش

چشمهایم بستست

قلب من بی احساس

شانه ام ساییده

دل من پر کینه

از همه بیزارم

سنگ ها در دستان

سالها راهی نیست

دستها خالی

چشم ها بر دیوار

خانه ای پوشالی

آن تنور کهنه

اینک از من دورست

خوش به حال من باد

صبوح »

عشق می بود و ما بر در آن خانه شدیم

ره نبردیم و به ناگه که به میخانه شدیم

عشق می تاخت و ما از تو چه دیوانه شدیم

راه تاریک شد و ما سوی بیگانه شدیم

من ترنم ز لبان تو نمی خواهم یافت

سر بر آینه کوفتیم و چو پروانه شدیم

در سحرگه که چو باران به لبانم می خورد

عشق می آمد و ما در به در لانه شدیم

چون که خورشید برفت از پس این پرده برون

آن نگاه سبک و نازک و مستانه شدیم

در کنار حرم یار چو منزلگه ماست

ما ز بیگانه و خویش از تو بشکرانه شدیم

آن دو چشم مست وخراباتی و ناب

می دوخت به ما یار که ما زاده شدیم

چون سراپرده نمودیم و به آغوشش باز

بازگشتیم و هنرمند و فروزانه شدیم

آن همه می که شبی می خوردیم

چو به ناگه بنمودیم چو دیوانه شدیم

آن شراب از پس این عشق چه می جویم باز

لب بخوردیم و شکرچین و چو دردانه شدیم

ای دل ار یار و صبوحی است بیاور جامی

زانکه ما از شکرش مست و دل آرامه شدیم