ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


از دیو و دد ملولم »

شب از ره رسید و خرامان دوید

ستاره به میدان دمی سرکشید

خروشان به میدان به سان خران

سرازپا نداسته آمد همان دد دوان

نشستند و خوردند و گفتند و برد

مرا جای و چای و آب و برد

دهانم ببستند و گقتند و گفت

ستاره به میدان نهان شد بخفت

دلم ریش شد، صدایم نحیف

به خود داده ام صد ندای خفیف

هم اینک سخن با خود از ره بگوی

همان راه و رسم و هنرور بگوی

راه نو »

مستی و باده پرستی اینست

زاهدا راه ترقی اینست

ابر و باران همه شد پی درپی

شرح این دایره، تنها اینست

آن کنار از رج این مادینه

سایه و روشن گولی اینست

آن به از سوی خیابان بروی

زان همه حمق و سفاهت کاینست

فریاد »

می خواستی فریاد بزنی، فریاد بزنی، فریاد بزنی! می خواستی بگویی، بگویی، بگویی! نگفتی و شدی، رفتی و فغانت ماندست. دوباره، دوباره و صدباره، تنها و تنها، یکه و بی کس. یاریت نیاید کسی. شکوهت به باد داده ای. من اما سبکبالم، آبی و نانی و نفسی. من اما آسوده خیالم، یاری و عشقی و نفسی. بدنبال چه می گردی، گذشته هایت را ورق می زنی. من اما آسوده خیال، به همان ها می نگرم، و برایم خوشایند است. عشقی و کسی و نفسی.

راه بی مقصد »

راه بی مقصد خود تا ابد پیمایی

راه را چون یابی

دل پر درد ترا، سینه ای، دریایی

ره نبردی به سحر، چون گل شیدایی

جام جم با دستان

شیوه بدمستان

در کنارت آرام

او بشد اینک رام