ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« سیاهی شب

در گذر از سیاهی شب، به دوراهی سکوت که می رسی با خود می گویی بروم یا برگردم! ناگزیر یکی را بر می گزینی. شاید این راه به مقصد باشد. اندکی که پیشتر رفتی احساس تنهایی تمام وجودت را دربرگرفته است. با خود می اندیشی اندکی سریعتر که گام بردارم، سرانجام به جایی خواهم رسید. اندکی دیگر در راه با شبحی همگام می گردی و با خود می گویی این سرانجام، ناگوارتر از آنچه می پنداشتم نخواهد بود. تردید امانت بریده، لحظه ای آسوده خاطر نیستی. و اینک شبحی دیگر! و باز گامی فراتر می نهی. راهی به پس نداری. به پیش که می روی تنها اشباح بیشتری می بینی. با خود عهد می کنی که راه را تا به آخر بپیمایی. سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفته است و تو تنهایی. تنهای تنها! با خود می گویی سرانجامی بدتر از آنچه می پنداشتم نخواهد بود. تردید، آن همراه همیشگی، با سکوتی مرگبار هم پیاله شده است. پیش می روی و با خود می گویی، این عاقبت تلخ تر از  آنچه می پنداشتم نخواهد بود و گامی دیگر! و سکوت و تاریکی مرگبارتر!

نظری بدهید