ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« تمشک

تو تمشکی چیدی
از سر شاخه آن بوته باران خورده
آن درخت کوتاه
کاندکی سبز هنوزهم ماندست
و من لبخند زنان
همچو کودکی تاخورده آن سرو بلند
تو صدایم کردی
و من فریادزنان
چشم در چشم طبیعت بودم
در کناری به اندازه یک شاخه گل نازک و طرد
به همآغوشی شب با سایه خرد تنم اندیشم
آن طرف دخترک پیغام رسان
رقص رقصان به هوا برمی خواست
دیدنش شعفی بود گران
یک قدم مانده به صبح
تا قلم بردارم
تا که آواز دهم
تا که زندانی من را آری
به خودش چون آری
با خودت می گویی
غم این خفته خرد
خواب از من بربود

نظری بدهید