ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


فریاد »

می خواستی فریاد بزنی، فریاد بزنی، فریاد بزنی! می خواستی بگویی، بگویی، بگویی! نگفتی و شدی، رفتی و فغانت ماندست. دوباره، دوباره و صدباره، تنها و تنها، یکه و بی کس. یاریت نیاید کسی. شکوهت به باد داده ای. من اما سبکبالم، آبی و نانی و نفسی. من اما آسوده خیالم، یاری و عشقی و نفسی. بدنبال چه می گردی، گذشته هایت را ورق می زنی. من اما آسوده خیال، به همان ها می نگرم، و برایم خوشایند است. عشقی و کسی و نفسی.

راه بی مقصد »

راه بی مقصد خود تا ابد پیمایی

راه را چون یابی

دل پر درد ترا، سینه ای، دریایی

ره نبردی به سحر، چون گل شیدایی

جام جم با دستان

شیوه بدمستان

در کنارت آرام

او بشد اینک رام

بی آب »

استخوان پوسیده

دست ها خشکیده

لب ها تشنه

صدای آسمان خشمگین

راه را بر تو می بندد

غرش آن سیه دل

دلت در سراب، آب می پوید

نگاه خشک خسته

آهی سرد و پیوسته

نگاه نازک آن ناجوانمرد

شرور و مانده و بیداد

داد است این

نگاهی تازه داده ست این

به دستانت راه بر بندی

به پایت راه را پویی

شکیبی نیست

آهی نیست

دردی هست

چون که یاری نیست

خواب »

سر به دستان آری

راه نو می یابی

چشم هایت کم سو

در سرابی پر درد،

عشق در راه دراز

لگدی خورد ز آن دیو شرور

چون دو پایش بشکست

ماند از راه و بمرد

دانش از سوی فلات

سوی کوهستان شد

آن شرور بدنام

پی او سخت دوید

مرد آگاه همین لحطه بمرد

ناجوانمرد شرور جای او را بگرفت

چشم هایت بستی

با خودت می گفتی

“چشم ها را باید شست …”

چشم هایت اما

دگر از دور حکایت نکنند

از غم بی سبزی

از غم خشکی قرن

مدتی است می دانی

غم این مانده راه

غم آن خسته و گاه

غم آن رود کم آب

“خواب در چشم تر[ت] می شکند”

در دلت غوغایی است

از هراس مردم

از هراس یاران

از کمان آرش

از حدیث کوروش

لیک این سوی صدایی است غریب

آن فریبنده رقیب

آن صدای کژدم

آن سیه نام شرور

باز هم می خواند

باز با قهقه ی پلید خود می آید

باز با آن همه بی عاری و کبر

از سر مزرعه بر می گردد

در گلستان و چمنزار کنار آن ره

پا به هر بوته سبزی آرد

هر گلی را بشکافد بر راه

سر هر بوته جدا می دارد

در همان لحظه ی ناب

آن سیه قلب شرور از شکوفایی گلها گوید

از صدای بلبل، پای آن مزرعه زرد علف

از آواز کبوترها

در میان جنگل انبوه تمشک

باز با اندوه و فسوس

سر به بالین داری

عمر »

عمری است که من به حال مستی ماندم

بی شور و شری جام به دستی ماندم

از ناز تو و نگاه آن سرو بلند

انگشت به دهن ز حال هستی ماندم

تیغ »

ای شجاع دهر از تو بی باک تریم
با این همه جرم از تو دل پاک تریم
ما مست می ایم و تو مست گله
بی جام و خمی هم ز تو دیوانه تریم
تو شهنه شوی و ما شهنه گریز
بی جور و جفا هم ز تو دلدار تریم
تو تیغ زنی و ما تیغ خوریم
خود حکم بده کدام سفاک تریم

ای شجاع دهر از تو بی باک تریم

با این همه جرم از تو دل پاک تریم

ما مست می ایم و تو مست گله

بی جام و خمی هم ز تو دیوانه تریم

تو شهنه شوی و ما شهنه گریز

بی جور و جفا هم ز تو دلدار تریم

تو غم بخوری و ما غم هر روزه تو

خود گوی مرا کدام غمخوار تریم

تو تیغ زنی و ما تیغ خوریم

خود حکم بده کدام سفاک تریم

تنور کهنه »

من گناهم  اینست

زاده آنجایم

من صدایم خاموش

چشمهایم بستست

قلب من بی احساس

شانه ام ساییده

دل من پر کینه

از همه بیزارم

سنگ ها در دستان

سالها راهی نیست

دستها خالی

چشم ها بر دیوار

خانه ای پوشالی

آن تنور کهنه

اینک از من دورست

خوش به حال من باد

صبوح »

عشق می بود و ما بر در آن خانه شدیم

ره نبردیم و به ناگه که به میخانه شدیم

عشق می تاخت و ما از تو چه دیوانه شدیم

راه تاریک شد و ما سوی بیگانه شدیم

من ترنم ز لبان تو نمی خواهم یافت

سر بر آینه کوفتیم و چو پروانه شدیم

در سحرگه که چو باران به لبانم می خورد

عشق می آمد و ما در به در لانه شدیم

چون که خورشید برفت از پس این پرده برون

آن نگاه سبک و نازک و مستانه شدیم

در کنار حرم یار چو منزلگه ماست

ما ز بیگانه و خویش از تو بشکرانه شدیم

آن دو چشم مست وخراباتی و ناب

می دوخت به ما یار که ما زاده شدیم

چون سراپرده نمودیم و به آغوشش باز

بازگشتیم و هنرمند و فروزانه شدیم

آن همه می که شبی می خوردیم

چو به ناگه بنمودیم چو دیوانه شدیم

آن شراب از پس این عشق چه می جویم باز

لب بخوردیم و شکرچین و چو دردانه شدیم

ای دل ار یار و صبوحی است بیاور جامی

زانکه ما از شکرش مست و دل آرامه شدیم

سودای شراب »

سودای شرابم باز

تا بطن حوادث برد

آن حادثه اینک باز

تکرار همی گردد

این خانه بی مهمان

تاریک تر از ظلمت

دیوانه و زنجیری است

دانش منش اینجاست

رویای تو بازم برد

آنسوی شکوفایی

با خود چه می گویم

آنست که زیبایی

آن ناوک چشمانت

تا سیل حوادث برد

آن عاشق شیدایی

در خانه و رویایی

اینها همه رویا بود

باشد که تو شادانی

من را به همین لبخند

چندی تو به مهمانی

دنیای پر از نیرنگ

تنها تو نمی مانی

تمام »

چه زود ناگه دوباره دیر می شود. هم اینک نگاشته ات را دیدم، هم اینک با خود به فکرم فرو برده ای دوباره، و حسرت یک لبخند دوباره ات بر جانم است. ما بودیم و ما، و حال ما هستیم و دگری! مرا بود عهدی و شکستنش، شکستم. همین بود که ناگه خود را به نابودی کشانیده ام. اینک اما چه دیراست که بر من ندایی داری و مرا با خود به هراس و آشوب و جنگ و ننگ به کارزار کشانی. می خواهمت که بدانی که همآره دوستت داشته ام و اینک همچون همیشه و بیش! اما دگر چه سود که دیرشدست آی!

« مطالب قبلی مطالب بعدی »